این سکوت، هردومون رو آزار میداد. اما طوری رفتار میکردیم که انگار از این شرایط راضیایم. واقعا راضی بودیم؟ اگر همه چیز درست پیش میرفت، بینمون انقدر سکوت وجود داشت؟
روی پل، وقتی تظاهر میکردیم داره بهمون خوش میگذره، کاری که من جرعتش رو نداشتم رو انجام داد؛ سکوت رو شکست و هردومون رو از خلا بیرون کشید.
«چرا هیچی نمیگی؟ چرا مثل قبل حرف نمیزنی؟ روی لبخندت پرده هست. روی نگاهت، روی خودت رو با یک پرده پوشوندی. کنار همدیگهایم، اما احساس میکنم کیلومترها باهات فاصله دارم. با من حرف بزن.»
اما من همچنان چیزی نمیگفتم. خیره بهش نگاه میکردم، چون نمیخواست من حرف بزنم، میخواست حرفهای خودش رو بگه. کلمههایی که مدتها تو خودش ریخته بود رو حالا بیرون میریخت. فریاد میزد.