برای جوانی که سهمش از فردا، خاک شد...
چهل روز پیش، یکی از ما، در میانه دویدن برای - ساختن - ناگهان ایستاد. چهل روز از خاموشی احمدرضا قادری میگذرد؛ کسی که قرار بود نامش را در انتهای پروژهها و طرحهای بزرگ ببینیم، نه روی سنگی سرد در گوشهای از این خاک.
حقیقت این است که ما هنوز با این غیبت تحمیلی کنار نیامدهایم. اعتراض ما به این چرخدندههای کجمدار است؛ به مسیری که به جای چرخیدن برای - زندگی - بر پیکر جوانی ما فرود میآید. درد ما تنها از دست دادن یک همکلاسی و همدانشگاهی نیست؛ درد ما ناتمام ماندن قصهای است که حقش بود به مقصد برسد.
چهل روز است که میپرسیم: سهم این نبوغ، سهم این همه ایستادگی و دانستن، همین سکوت سهمگین چهل روزه بود؟
دانشگاه باید اتمسفر زندگان و پناه سازندگان باشد، اما افسوس که این روزها، بیش از آنکه صدای چکش ساختن به گوش برسد، طنین تلخ تسلیتهاست که در فضا میپیچد. ما به این - صرف شدن جوانی در بنبستها - معترضیم. به اینکه چرا سهم نسل ما از رویاهایش، مدام در سایه حوادث و تلخیها، کوچک و کوچکتر میشود.
و ما همچنان تمرين ايستادن مىكنيم در زمانهاى كه غم از هر سو، از هر شكل و طرحى از تخيل يک فاجعه پيشى مىگيرد. رختهای عزایمان به نو شدن نمی رسند اما دست هایمان در دست یکدیگر برای دوباره ایستادن محکم تر میشود.
احمدرضا، نماد تمام آن توانستنهایی است که اجازه نیافتند. او رفت، اما این - خلا - زخمی است که با هیچ تقویمی کهنه نمیشود. ما یادمان نمیماند که او چگونه رفت؛ ما یادمان میماند که او - باید میبود - و نماند.
نامش مانا، و یادش در قلبهای بیدار، جاودان. 🖤
بهمنماه ۱۴۰۴
Post #80
435
انجمن علم و فناوری نوشیروانی برای جوانی که سهمش از فردا، خاک شد...
- 💔 15
- ❤ 3