بهایِ ماندنِ من، فروپاشیِ تو بود
یک معاملهیِ ناعادلانه که در آن، من برنده شدم اما تمامِ داراییام را باختم.
تو تمامِ هستیات را سپری کردی تا من در این جهانِ بیرحم، تکیهگاهی برایِ ایستادن داشته باشم و حالا، من ایستادهام، اما با پاهایی که از سنگِ نبودنِ تو ساخته شدهاند.
این درد، یک حسِ گذرا نیست؛ یک ضرورتِ بیولوژیک است.
مثلِ رگی که در کالبدِ خاطره، بر اثرِ فشارِ زیاد، پاره شده باشد و خونِ نبودنِ تو، تمامِ سلولهایِ ذهنم را رنگآمیزی کند.
من با هر تپش، در واقع دارم یاد میگیرم که چطور در غیابِ تو، موجودیتِ خود را به چالش بکشم؛
چطور در این فضایِ خالی، خود را از تکرارِ نامِ تو نجات دهم، در حالی که نامِ تو، تنها هویتِ من است.
تو در خاک آرام گرفتی تا من در هیاهویِ این دنیا گم نشوم،اما چه فایده که حالا در میانِ جمعیت، با هر قدم، با هر نگاه، تنها گمگشتهیِ خودِ تو هستم؟
من، بازماندهای هستم که در واقع، در همان لحظهیِ فداکاریِ تو، همزمان با تو از دنیا خارج شده است؛
فقط این تفاوت هست که من، باید با همین بدنِ نیمهجان، شاهدِ عبورِ بیمعنایِ زمان باشم.
این سنگینترین میراثِ تاریخِ من است؛
بدهیای که هیچگاه با کلام یا عمل، تسویه نخواهد شد.
من با هر کلمهای که مینویسم، در واقع دارم از همان حفرهای که تو در قلبِ جهان ایجاد کردی، فریاد میکشم؛فریادی که نه به گوشِ کسی میرسد، و نه پاسخی برایش هست،زیرا تو، تنها کسی بودی که میدانستی چطور، سکوتِ من را به معنا تبدیل کنی.
شروین