خجالت کشیدم! چه سوالی! چرا دوستش داشتم؟ چون همهی آن چیزهایی را داشت که به نظرم یک آدم خوب دارد.
گفتم: نمیدونم. از من نپرس! من آدم دروغگوییام. اون نامهها رو خودم برای خودم پست میکردم.
گفت: منم دروغ گفتم که مادرم مریضه که بهم کار بدن!
گفتم: من تو رو که میبینم انگار اکسیژن هوا بیشتر میشه. تازه میتونم نفس بکشم. منو ببخش! دست خودم نیست.
بلند شد. چند قدمی دور شد. اما ناگهان برگشت. روی قبر دوستش سجده کرد و زد زیر گریه. موهایش روی پیشانیاش ریخته بود. مثل کودکی؛ با سوز، گریه میکرد.
جلو رفتم. میدانستم نامحرمیم. اما دستش را بلند کردم و روی نام محسن گذاشتم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: میدونی دوستت دارم؟ حالا چیکار کنیم؟
سردم شد. بهشت یک دفعه پاییز شد.
#ادامه_دارد ...
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─