TGViewer
Channel Public Channel
نامه‌ی خسروان

نامه‌ی خسروان

@nameyekhosrowan

‌
جهان دل نهاده بر این داستان ♥️🍂
‌
Subscribers
74
Photos
22
Videos
0
Links
1
Recent Posts 20 shown
Post #171 35
نامه‌ی خسروان مهرروز از مهرماه
‌
تو گاهشماری ایران باستان به‌جای اینکه هفت روز هفته رو نام‌گذاری کنن و هر ماه به زیرواحد هفته تقسیم شه، تمام روزهای ماه رو نام‌گذاری کرده بودن! وقتی اسم روز و ماه تلاقی پیدا می‌کرد و یکی می‌شد هم در آیین زرتشتی جشنی برپا می‌کردن. مثل امروز که روز مهر (۱۶) از ماه مهر، جشن مهرگانه (البته تاریخش جابه‌جا شده و نقل‌های متفاوت هست) اگه یادتون باشه قبلا هم اشاره به خردادروز و هرمز فروردین رو دیده بودیم تو ابیات پیشین شاهنامه.

📌 اسامی روزها:
۱. هرمزد
۲. بهمن
۳. ارديبهشت
۴. شهریور
۵. سپندارمذ
۶. خرداد
۷. امرداد
۸. دی به آذر
۹. آذر
۱۰. آبان
۱۱. خور
۱۲. ماه
۱۳. تیر
۱۴. ایزد گوش
۱۵. دی به مهر
۱۶. مهر
۱۷. سروش
۱۸‌.‌ رَشن
۱۹. فروردین
۲۰. بهرام
۲۱. رام
۲۲. باد
۲۳. دی به دین
۲۴. دین
۲۵. ارد
۲۶. اشتاد
۲۷. آسمان
۲۸. زَم
۲۹. مهراسپند
۳۰. انارام

  • ❤ 2
Post #170 65
بیت سراسر مهری که مسعود سعد سلمان سروده:

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان
مهر بفزای ای نگار مهرچهر مهربان 🍂
  • ❤ 1
Post #168 36
تا این‌جا پیشینه‌ی سه جشن کهن رو تو شاهنامه دیدیم: جشن سده که یادگار هوشنگ بود و نوروز که از روزگار جمشید به‌جا مونده و حالا مهرگان که به پیروزی فریدون و سرنگونی ضحاک برمی‌گرده. امروز که این قسمت از شاهنامه رو باهم می‌خونیم مهرروز از مهرماه و موعد جشن مهرگانه. ✨🪷
در عظمت مهرگان این بس که با چنان شکوهی برگزار می‌شده که معربش، "مهرجان" وارد زبان عربی شده و همچنان در معنای مطلق جشنواره به کار برده می‌شه.
  • ❤ 1
Post #167 33
مهرماه بود که فریدون بر تخت شاهی نشست و فرمانروای تمام جهان شد.‌ چون تمام این اتفاقات در بیت‌المقدس پایتخت ضحاک رخ داده بود، مدتی طول کشید تا خبر پیروزی فریدون و سرنگونی ضحاک به فرانک برسه. وقتی فرانک باخبر شد که فریدون بر تخت نشسته، با طهارت و پاکیزگی پیشونی بر خاک گذاشت و شکر و نیایش به‌جا آورد که روزگار بدی و پلیدی و تباهی به آخر رسیده و ضحاک رو نفرین کرد. یک هفته‌ی تمام به شکرانه و شادی، پنهانی به نیازمندها کمک کرد و نیازشون رو مرتفع کرد تا جایی که دیگه نیازمندی اطرافش باقی نمونده بود که ازشون دستگیری کنه! بعد برای بزرگان‌ مهمونی و جشن و سرور ترتیب داد. چنان به همه می‌بخشید که انگار پول و درم رو بی‌مقدار می‌دید! واقعا هم پول چه ارزشی داشت براش وقتی فرزندش رو بر تخت شاهی می‌دید؟! در نهایت از هر چیز باارزشی که داشت (جامه و جوشن و گوهر و کلاهخود و شمشیر و...) همه رو بار شترها کرد و همراه اسب‌های باارزش عربی کاروانی از هدایا برای فریدون فرستاد و به پادشاه پیشکش کرد! فریدون هدایا رو با شادی پذیرفت و از پیام مهرآگین مادرش خوشحال شد و تحسینش می‌کرد!

آوازه‌ی فریدون به تمام بزرگان، در هر گوشه و کنار جهان رسید و همه بعد از اون‌همه محنت و مشقت روزگار ضحاک، به شاه یزدان‌شناس ایران روی آوردن. به پیروی از فرانک برای شادباش هدایای ارزشمندی به درگاه شاه پیشکش کردن و برای تقدیم این هدایا و تبریک گفتن به فریدون صف کشیده بودن! همه‌ دست دعا به آسمون بلند کرده بودن و با خوش‌گمانی و نیک‌دلی از خدا می‌خواستن نگهدار پادشاه برگزیده‌‌ی ایران و روزگار روشنی باشه که بعد از تاریکی طولانی بهش رسیدن! جشن مهرگان یادگار همین دورانه. ✨

فریدون پونصد سال به شایستگی حکومت کرد و کارهایی رو انجام داد که همه بایسته و سزاوار بود و رویه‌ی پادشاهان نیک‌اندیش قبل رو در پیش گرفت و بار دیگه فر کیان رو احیا کرد. به سراسر قلمروی حکومتش سرکشی کرد و هرجا اثری از بیداد و جور باقی مونده بود، اصلاح کرد. در نتیجه‌ی اقداماتش ایران بهشت برین روی زمین شده بود. در نهایت به سمت آمل و طبرستان رفت و تمیشه رو پایتخت و مقر پادشاهی قرار داد.
  • ❤ 1
Post #166 29
مهرگان 🍂

فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی

به روز خجسته سر مهر‌ماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوری‌ها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند

پرستیدن مهرگان دین اوست
تن‌آسانی و خوردن آیین اوست

ورا بد جهان سالیان پانصد
نیفکند یک روز بنیاد بد

فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان

ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سرآمد برو روزگار مهی

پس آگاهی آمد ز فرخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور

نیایش‌کنان شد سر و تن بشست
به پیش جهان‌داور آمد نخست

نهاد آن سرش پست بر خاک بر
همی‌خواند نفرین به ضحاک بر

همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار

وزان پس کسی را که بودش نیاز
همی‌داشت روز بد خویش راز

نهانش نوا کرد و کس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت

یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز


دگر هفته مر بزم را کرد ساز
مهانی که بودند گردن‌فراز

بیاراست چون بوستان خان خویش
مهان را همه کرد مهمان خویش

وزان پس همه گنج آراسته
فراز آوریده نهان خواسته

همان گنج‌ها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت

گشادن در گنج را گاه دید
درم خوار شد چون پسر شاه دید

همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسپ تازی به زرین عذار

همان جوشن و خود و زوپین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ

همه خواسته بر شتر بار کرد
دل پاک سوی جهاندار کرد

فرستاد نزدیک فرزند چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز


چو آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین

بزرگان لشگر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند

و زآن پس جهان‌دیدگان سوی شاه
ز هر گوشه‌ای برگرفتند راه

همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تاج سپهبد فرو ریختند

همان مهتران از همه کشور‌ش
بدان خرمی صف زده بر درش

ز یزدان همی‌خواستند آفرین
بر آن تاج و تخت و کلاه و نگین

همه دست برداشته بآسمان
همی خواندندش به نیکی گمان

که جاوید بادا چنین شهریار
برومند بادا چنین روزگار

و زآن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان

هر آن چیز کز راه بیداد دید
هر آن بوم و بر کآن نه آباد دید

به نیکی ببست از همه دست بد
چنانک از ره هوشیاران سزد

بیاراست گیتی بسان بهشت
به جای گیا سرو گلبن بکشت

از آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد

کجا کز جهان گوش خوانی همی
جز این نیز نامش ندانی همی

#پیشدادیان | #فریدون | قسمت اول
  • ❤ 1
Post #165 63
فریدون می‌خواست کار ضحاک رو تموم کنه که سروش مقابلش پدیدار شد و این اجازه نداد. بهش گفت هنوز زمانش فرا نرسیده! به‌جاش اژی‌دهاک رو در دل کوه به بند بکش! فریدون به خودش مسلط شد و ضحاک رو محکم بست و اسیر کرد. بعد بر تخت نشست و حکومت تاریک و اهریمنی ضحاک رو سرنگون و ساقط کرد و خواست همه‌ی مردم در جریان قرار بگیرن که جای نگرانی نیست‌. ضحاک مغلوب شده و دیگه نیازی نیست سلاح دستشون بگیرن و هرکس می‌تونه سر کار و پیشه‌ی خودش برگرده و این امر رو واگذار کنه به سپاهیان تا کار کشور به آشوب کشیده نشه. این خواست خدا بوده که بتونن بر ضحاک پیروز بشن و نباید این حقیقت از یادشون بره! مردم به حکم فریدون گوش دادن، بزرگانشون با احترام به پیشگاهش اومدن، نوای شادی از بارگاه شاهی شنیده شد و همه برگشتن سر کارشون و زندگی رو از سر گرفتن و آرامش‌ به شهر برگشت. در نهایت ضحاک رو با دست‌وپای بسته روی پشت چهارپایی سوار وردن و به سمت کوه بردن. اول به منطقه‌ی دیگه‌ای رفتن ولی بین راه سروش دوباره پیش فریدون اومد و گفت بدون اینکه کسی متوجه شه و بخواد همراهت بیاد، مگر افراد مطمئن، ضحاک رو به کوه دماوند ببر. اون‌جا جایگاه اصلی‌ایه که باید زندانی شه. فریدون تو کوه دماوند به دیواره‌های غاری که انگار ته نداشت میخ‌های سترگی زد و به وسیله‌ی اون‌ها ضحاک رو به بند کشید تا روزگاری که مرگش در اون مقدر شده، فرا برسه.
  • ❤ 3
Post #164 57
ضحاک از طریق پیشکارش (کندرو) با خبر شده بود اوضاع از چه قراره با سپاهی از جنگ‌آوران و دیوان حرکت کرد و از بی‌راهه‌ به سمت پایتخت اومد تا با حمله‌ی ناگهانی به فریدون، چیزهایی که از دست داده بود دوباره به چنگ بیاره. احتمالا شمار نفرات فریدون به گوشش رسیده بود و با حساب و کتاب و خاطر جمع برای حمله برگشته بود ولی اتفاق غيرمنتظره‌ای افتاد که در نظر نگرفته بود. تمام مردم شهر از هر طبقه و پیشه‌ای، وقتی متوجه شدن ضحاک به جنگ فریدون میاد آماده‌ی دفاع شدن و هر سلاحی که می‌شد، از سنگ و خشت گرفته تا شمشیر و تیر و کمون به دست گرفتن و بیرون اومدن تا راهش رو سد کنن. هرکس توان مبارزه داشت همه‌جای شهر از پشت بوم خونه‌ها تا کف میدون به هواداری فریدون مهیای جنگ بود و در کمین ضحاک نشسته بود و سنگر گرفته بود! حرف تمام مردم این بود که دیگه اجازه نمی‌دیم ضحاک ناپاک بر ما حکومت کنه و گوش به فرمان فریدونیم. سپاه فریدون هم خبردار شده بود و آماده. ضحاک دید کاری از پیش نمی‌بره، کلاهخود و زرهش رو جوری پوشید که تمام پیکرش رو بپوشونه طوری که هیچکس نشناسدش و خودش رو مابین درگیری‌ها به نحوی رسوند به بالای کاخ! از پشت بوم تونست ببینه فریدون بر تختش تکیه زده و شهرناز و ارنواز در کنارشن، باهاش همدل و هم‌سو شدن و زیر لب شنید که شهرناز نفرین و ناسزا نثارش می‌کنه! از فرط عصبانیت و رشک و حسد دیگه نه مخفی موندن هویت و حفظ جونش براش اهمیت داشت نه تاج‌وتخت و حکومتش! حتی انگار فریدون رو هم نمی‌دید! پایین پرید و با دشنه حمله‌ور شد که این دو زن رو بکشه! ولی قبل از اینکه ضحاک کاری از پیش ببره فریدون با گرز گاوسر چنان بر سرش کوبید که کلاهخودش شکست.
  • ❤ 4
Post #163 54
فرجام ضحاک

بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره‌دیوان جنگاوران

ز بی‌راه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر

سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی‌ره شدند

ز اسپان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی برآویختند

همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگاوری بهر بود

همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند


ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ

سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده

همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم

نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را

سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه

از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاجورد

پس آنگاه ضحاک شد چاره‌جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی

به آهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن

به چنگ اندرون شست‌یازی کمند
برآمد بر بام کاخ بلند

بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز

دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب

به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست

نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند

به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود


ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد

بر آن گُرزه‌ی گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد

بیآمد سروش خجسته دمان
مزن گفت کاو را نیامد زمان

همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ

به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او

فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر

به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان

نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او

بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس که دارید بیدار هوش

نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ

سپاهی نباید که با پیشه‌ور
به یک روی جویند هر دو هنر

یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار

چو این کار آن جوید آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین

به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود

شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید

شنیدند یکسر سخنهای شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه

برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته

همی گفت کاین جایگاه من است
به نیک اختر بومتان روشن است

که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه

بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گُرز من آید رها

چو بخشایش آورد نیکی‌دهش
به نیکی بباید سپردن رهش

منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای بر

وگر نه من ایدر همی بودمی
بسی با شما روز پیمودمی

مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس

دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وز آن شهر نایافته هیچ بهر

ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار

همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان

بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته‌ست و بسیار خواهد گذشت

بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت


همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کآرد سرش را نگون

بیآمد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش

که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی‌گروه

مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت

بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند

به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید

بیآورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران

فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز

ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته


از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد

#پیشدادیان | #ضحاک | قسمت دوازدهم (آخر)
  • ❤ 3
Post #162 44
فریدون نام خدا رو به زبون آورد و طلسمی که به درستی حدس زده بود از کاخ ضحاک محافظت می‌کنه، به این شکل شکست و تونستن به داخل کاخ راه پیدا کنن‌. روزبانان ضحاک که هیچ، حتی نره‌دیوان و نیروهای جادویی و اهریمنی دیگه غافلگیر شده بودن و نتونستن در برابر فریدون و سپاهش مقاومت کنن‌. فریدون همه رو با گرز گاوسار سرکوب کرد. بالاخره مقاومت همه‌ی گماشته‌های ضحاک درهم شکست و همه‌شون رو از پیشِ رو برداشتن، کاخ رو به طور کامل تصرف کردن. تاج و تخت ضحاک هم تصاحب کردن اما اثری از خودش ندیدن! این‌جا بود که فریدون دستور داد زنانی که در اسارت ضحاک بودن آزاد شن و خواست ترتیبی بدن که آلودگی و تیرگی از جسم و روحشون پاک شه.

مابین زنانی که فریدون آزادیشون رو بهشون برگردوند، دو دختر جمشید، شهرناز و ارنواز هم بودن. وقتی با فریدون مواجه شدن، چهره‌‌هاشون از اشک خیس بود و با بهت و شگفتی از نام و نشون فریدون سوال کردن. می‌خواستن بدونن فردی که شهامت نبرد با ضحاک رو داره کیه و از کدوم نژاد و تباره. فریدون در جواب گفت فرزند آبتینه و به کین‌خواهی پدرش اومده و بعد سرگذشتش رو کامل تعریف کرد‌. این‌جا بود که ارنواز فریدون رو شناخت و گفت پس تو آفریدونی! همون کسی که پیشگویی شده ضحاک رو سرنگون می‌کنه! بعد فریدون ازشون پرسید می‌دونید ضحاک الآن کجاست؟ حقیقت رو بگید. دختران جمشید هم به امید اینکه ضحاک به دست فریدون نابود شه، هرچی می‌دونستن گفتن.

ضحاک فرار کرده بود و به عنوان آخرین راه چاره رفته بود به سمت هند تا هرکس و هرچیز سر راهش دید بکشه و با خونشون غسل کنه! شاید با این کار می‌تونست به طلسم و جادوی اهریمنی قوی‌تری دست پیدا کنه تا سرنوشت محتومش رو عوض کنه و تاثیر اون پیشگویی رو از بین ببره بلکه بتونه با فریدون مواجه شه و شکستش بده! ارنواز به فریدون گفت ماران ضحاک به قدری آزارش می‌دن که هرجا باشه نمی‌تونه طولانی‌مدت اون‌جا بمونه؛ مرتب جا عوض می‌کنه و هرلحظه ممکنه برگرده‌.
  • ❤ 2
Post #161 40
تصاحب کاخ ضحاک

تو گفتی یکی آتشستی درست
که پیش نگهبان ایوان برست

گران گرز برداشت از پیش زین
تو گفتی همی بر نوردد زمین

کس از روزبانان به در بر نماند
فریدون جهان آفرین را بخواند


به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ

طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش به آسمان بر فرازیده بود

فریدون ز بالا فرود آورید
که آن جز به نام جهاندار دید

و زآن جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نرّه دیوان بدند

سرانشان به گُرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادوپرست

نهاد از بر تخت ضحاک پای
کلاه کئی جست و بگرفت جای

برون آورید از شبستان اوی
بتان سیه‌موی و خورشید‌روی


بفرمود شستن سرانشان نخست
روانشان از آن تیرگی‌ها بشست

ره داور پاک بنمودشان
ز آلودگی پس بپالودشان

که پرورده‌ی بت‌پرستان بدند
سرآسیمه بر سان مستان بدند

پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نم

گشادند بر آفریدون سخن
که تو باش تا هست گیتی کهن

چه اختر بد این از تو ای نیک‌بخت؟
چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟

که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمکاره مرد دلیر آمدی

چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی بی‌خرد


ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت
بدین پایگه از هنر بهره داشت

کش اندیشه‌ی گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی

چنین داد پاسخ فریدون که تخت
نماند به کس جاودانه نه بخت

منم پور آن نیک‌بخت آبتین
که بگرفت ضحاک ز ایران زمین

بکشتش به زاری و من کینه‌جوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی

همان گاو برمایه که‌م دایه بود
ز پیکر تنش همچو پیرایه بود

ز خون چنان بی‌زبان چارپای
چه آمد بر آن مرد ناپاک‌رای

کمر بسته‌ام لاجرم جنگجوی
از ایران به کین اندر آورده روی

سرش را بدین گُرزه‌ی گاوچهر
بکوبم‌، نه بخشایش آرم نه مهر

چو بشنید از او این سخن ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز

بدو گفت شاه آفریدون تویی!
که ویران کنی تنبل و جادویی

کجا هوش ضحاک بر دست تست
گشاد جهان بر کمربست تست

ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم هلاک

همی جفتمان خواند او جفت مار
چگونه توان بودن ای شهریار

فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ دادم دهد از فراز

ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک

بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی‌بها اژدهافش کجاست


بر او خوب‌رویان گشادند راز
مگر کاژدها را سر آید به گاز

بگفتند کاو سوی هندوستان
بشد تا کند بند جادوستان

ببرّد سر بی‌گناهان هزار
هراسان شده‌ست از بد روزگار

کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردختگی گردد از تو زمین

که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فرو پژمرد بخت تو

دلش زآن زده فال پر آتش است
همه زندگانی بر او ناخوش است

همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبدن

مگر کاو سر و تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون


همان نیز از آن مارها بر دو کفت
به رنج دراز است مانده شگفت

از این کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنود

بیامد کنون گاه بازآمدَنْش
که جایی نباید فراوان بُدَنْش

گشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردن‌فراز

#پیشدادیان | #ضحاک | قسمت یازدهم
  • ❤ 2
Post #160 57
دوتا نکته! اول اینکه جغرافیای حماسی و اسطوره‌ای شاهنامه با جغرافیای حقیقی فرق داره. اگر یادتون باشه وقتی‌ فرانک با فریدون فرار کرد شاهنامه می‌گفت به سمت شرق رفت و حوالی مرز هندوستان به کوه البرز رسید! درحالی که این با جایگاهش رو نقشه هم‌خوانی نداره اصلا. این‌جا هم ممکنه بنا به جغرافیای حماسی بیت‌المقدس رو بعد از دجله و در موقعیت بابِل در نظر گرفته باشه. این احتمال قوی‌تر هم هست که فقط تشابه اسمی بوده باشه و همون ترجمه‌ی "خانه‌ی پاک" به عنوان اسم کاخ ضحاک مد نظر بوده باشه که تصادفا ترجمه‌ش به تازی به گوش ما آشناست، نه خود قدس یا اورشلیم. در هر صورت اینکه تو شاهنامه سپاه ایران به همراه فریدون وارد بیت‌المقدس می‌شه ✨ تا اون‌جا رو از شر و پلیدی و تاریکی و از لوث وجود گماشته‌ی اهریمن پاک کنه همچنان به‌نظرم جالب و روشنه، حتی اگه این تشابه بر حسب تصادف و اتفاق بوده باشه‌.

بعد اینکه تو نسخه‌های دیگه‌ در این بین یسری اتفاق دیگه هم میفته که تو نسخه‌ای که ما می‌خونیم نیومده و الحاقیه. ضد و نقیض هم نقل شده و ولی در این حد اگر اشاره‌ کنیم به خلاصه و وجه اشتراکشون بد نیست: فریدون و سپاهش این بین جایی توقف می‌کنن و اردو می‌زنن. همون‌جا سروش یا یه شخص پاک و یزدان‌پرست میاد و راه بی‌اثر کردن جادوی اهریمنی‌ ضحاک و اوراد ایزدی رو به فریدون یاد می‌ده.
  • ❤ 4
Post #159 54
فریدون و همراهانش بالاخره روز ششم ماه، به قصد جنگیدن با ضحاک راه افتادن. زمانی که سپاه انبوه فریدون با فیل‌ها و گاومیش‌هایی که برای حمل آذوقه‌ همراه داشتن، به کناره‌ی اروند می‌رسه، فریدون از رودبانان می‌خواد با کشتی‌ و زورق‌ سپاهش رو از آب رد کنن. فردوسی این‌جا توضیح داده اروند درواقع نام ایرانی و کهن دجله بوده، به معنی تند و تیزپو

سرکرده‌ی رودبانان زیر بار نمی‌ره و می‌گه ضحاک به ما دستور داده بدون مجوز و تایید خودش اجازه ندیم حتی یه پشه از این رود عبور کنه! فریدون که هیچ‌چیز جلودارش نبوده، با شنیدن این حرف‌ها خشم‌آگین و مصمم با اسبش که مثل رخش، گلرنگ و آتش‌فام بوده، به آب می‌زنه و از امواج تند و تیز اروند رد می‌شه‌! همراهانش هم با دیدن شجاعتی که به خرج داده، دل به دریا می‌زنن و به نوبت از رود رد می‌شن درحالی که آب تا زین اسب‌هاشون رسیده بوده. رودبانان تازی ضحاک، با بهت و شگفتی عبور سپاه ایران رو از آب نگاه می‌کردن و براشون ابداً باورنپذیر نبوده که همچین کاری شدنی باشه!
فریدون بعد از اینکه از رود به سلامت عبور می‌کنه، با لشکرش راه کنگ‌دژهوخت که معادل پهلوی خانه‌ی پاکه و بیت‌المقدس هم ترجمه‌ی عربیشه، در پیش می‌گیره که درواقع اسم پایتخت ضحاک بوده.

وقتی به شهر نزدیک شدن چشم‌اندازی رو از دور دیدن که حیرت‌انگیز بوده! کاخ بلند و باشکوهی که انگار به ستاره‌های آسمون می‌رسیده! این‌جاست که فریدون به افرادش می‌گه پیداست که کاخ ضحاک و مقر اژدها همینه که بلندتر و باشکوه‌تره از همه‌ی بناهای دیگه! از خارق‌العاده بودن این کاخ مشخصه که قدرت ضحاک عادی نیست و از رازهای نهانی و طلسم و جادوی اهریمنی استفاده می‌کنه و دیوها رو به خدمت گرفته وگرنه چطور می‌تونست همچین چیزی بنا کنه؟ از اون‌جایی که نمی‌دونیم با چی طرفیم و چه قدرت‌هایی داره، بهتره دست دست نکنیم و همین حالا پیش از اینکه افرادش از حضور ما مطلع شن و برای مقابله با ما آماده شن بهشون حمله کنیم. فریدون پیشاپیش یارانش دست به گرز گاوسار می‌بره و به این ترتيب حمله به کاخ اژی‌دهاک شروع می‌شه.
  • ❤ 4
Post #158 53
رفتن فریدون به جنگ ضحاک

فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر

برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک‌اختر و فال گیتی‌فروز

سپاه انجمن شد به درگاه او
به ابر اندر آمد سر گاه او

به پیلان گردون‌کش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش

همی رفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد

به اروندرود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم‌جوی

اگر پهلوانی ندانی زبان
به تازی تو اروند را دجله خوان

چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود

بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون به راه

مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان

بدان تا گذر یابم از روی آب
به کشتی و زورق هم اندر شتاب

نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود

چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان

که مگذار یک پشه را تا نخست
جوازی بیابی و مهری درست!

فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک

سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را


ببستند یارانش یک‌سر کمر
همیدون به دریا نهادند سر

بر آن بادپایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین

به خشکی رسیدند سر کینه‌جوی
به بیت‌المقدس نهادند روی


که بر پهلوانی زبان راندند
هَمی کنگ دژهوختش خواندند

به تازی کنون خانه‌ی پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان

چو از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند

ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه

که ایوانش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود

بدانست کان خانه‌ی اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست

به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک!

بترسم همی زانکه با او جهان
مگر راز دارد یکی در نهان

بباید که ما را بدین جای تنگ
شتابیدن آید به روز درنگ

بگفت و به گرز گران دست برد
عنان باره‌ی تیزتک را سپرد

#پیشدادیان | #ضحاک | قسمت دهم
  • ❤ 3
Post #156 95
کاوه که از قبل می‌دونست فریدون کجاست، مردم رو به اون سمت هدایت می‌کنه. وقتی فریدون به پیشوازشون میاد و پرچمشون رو می‌بینه، همین تکه چرم روی نیزه رو به فال نیک می‌گیره و خوش‌یمن می‌دونه و ازش درفش می‌سازه. با دیبای رومی تزئینش می‌کنه، زمینه‌ش رو زراندود می‌کنه، دُرّ و گوهر ازش آویزون می‌کنه و با آویزهایی به رنگ سرخ و زرد و بنفش کاملش می‌کنه. درفش کاویانی اولین‌بار به‌این شکل از همون پیشبند کاوه که نماد دادخواهی مردم بوده، ساخته می‌شه و شاهان بعد از فریدون هم ازش استفاده می‌کنن و تبديل به نماد ملی ایران می‌شه.

فریدون با دیدن کاوه و همراهانش، می‌فهمه اوضاع دگرگون شده و مردم از ضحاک رو برگردوندن و موعد رویارویی رسیده و باید آماده شه. به مادرش می‌گه مردم برای همراهی با من اومدن، حالا وقتشه من به میدون برم و از فرانک می‌خواد برای پیروزیش دعا کنه.

اگر یادتون باشه ضحاک تو کابوس سه نفر رو دیده بود که اومدن سراغش و سومین نفر کسی بود که گرز گاوسار رو بر سرش می‌کوبه. این‌جا مشخص می‌شه چرا سه‌تا بودن! فریدون دوتا برادر بزرگ‌تر به نام‌های کیانوش و پرمایه داشته و خود لفظ "فریدون" به اوستایی معنای "سومین‌ نفر" می‌ده!

فریدون از برادرانش می‌خواد برن آهنگران ماهر رو جمع کنن تا براش گُرزی بسازن که به شکل سر گاو باشه همراه دو شاخ (احتمالا به انتقام برمایه بوده که می‌خواسته با چنين سلاحی ضحاک رو شکست بده) برادرانش همین کار رو می‌کنن و این گُرز دقیقا به همون شکلی که می‌خواسته و براشون ترسیم می‌کنه، ساخته می‌شه. بعد هم به آهنگرها پاداش می‌ده و بهشون قول می‌ده روزهای بهتری برای دو طبقه‌ی فرودست یعنی پیشه‌ورها و کشاورزها در پیشه...
‌
  • ❤ 8
Post #155 83
درفش کاویان

بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست

بیامد به درگاه سالار نو
بدیدندش آن‌جا و برخاست غو

چو آن پوست بر نیزه بر دید کِی
به نیکی یکی اختر افگند پی


بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زر بوم

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی دِرَفش


از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه
به شاهی به سر بر نهادی کلاه

بر آن بی‌بها چرم آهنگران
برآویختی نو به نو گوهران

ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه شد اختر کاویان

که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پر امید بود


فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید

سوی مادر آمد کمر بر میان
به سر بر نهاده کلاه کیان

که من رفتنی‌ام سوی کارزار
تو را جز نیایش مباد ایچ کار


ز گیتی جهان‌آفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی زور دست

فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش

به یزدان همی‌گفت زنهار من
سپردم تو را ای جهاندار من

بگردان ز جانش بد جاودان
بپرداز گیتی ز نابخردان

فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت

برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال

یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایه‌ی شادکام


فریدون بریشان زبان برگشاد
که خرم زیید ای دلیران و شاد

بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمود باید گران

چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
به بازار آهنگران تاختند

هر آن کس کز آن پیشه بُد نام‌جوی
به سوی فریدون نهادند روی

جهان‌جوی پرگار بگرفت زود
وزان گرز پیکر بدیشان نمود

نگاری نگارید بر خاک پیش
همیدون به سان سر گاومیش

بر آن دست بردند آهنگران
چو شد ساخته کار گرز گران

به پیش جهان‌جوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید بُرز

پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر

بسی کردشان نیز فرخ امید
بسی دادشان مهتری را نوید

که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک

#پیشدادیان | #ضحاک | قسمت نهم
  • ❤ 1
Post #154 64
کاوه‌ برافروخته و فریادزنان میاد بیرون و به مردم می‌گه دیگه وقتشه به هوای فریدون سر از بند ضحاک بیرون کنن و فریاد دادخواهی سر بدن. سخنان آتشتین کاوه اثر می‌کنه و مردم رو بیدار می‌کنه و باهاش همراه می‌شن. کاوه پیشبند چرم خودش که برای آهنگری استفاده می‌کرده بر سر نیزه می‌زنه و این پرچم نمادین رو به اهتزاز درمیاره و به واسطه‌ی اون صف دوستان فریدون از دشمنانش جدا می‌شه. همه گرداگرد این پرچم جمع میشن و کاوه پیشاپیش جمعیت حرکت می‌کنه و می‌رن که فریدون رو پیدا کنن. به این ترتیب کاوه هم پسرش رو نجات می‌ده، هم نقشه‌ی ضحاک رو نقش برآب می‌کنه و هم مردم رو به خودشون میاره و به هواخواهی فریدون تشویق می‌کنه.
  • ❤ 3
Post #153 74
از قضا دقیقا در همین حین که ضحاک می‌خواست خودش رو پادشاه مردم‌دار و دادگری جا بزنه، سروصدای اعتراض تو کاخش بلند می‌شه‌. از نگهبانانش می‌پرسه چه خبره؟ هرکی هست بگید بیاد ببینم مشکلش چیه. کاوه میاد دو دستی بر سرش می‌زنه و می‌گه روزبانانت فرزند من رو دستگیر کردن و می‌خوان به کام مرگ بکشن. آخه ما تا کی باید ظلم و جور تو رو تحمل کنیم و دم نزنیم؟! ضحاک می‌بینه جوهر امضای حاضرین هنوز خشک نشده، برای وجهه‌ش هم خوبه، میاد حفظ ظاهر کنه به اعتراض کاوه گوش می‌ده، بعد هم دستور می‌ده فرزندش رو برگردونن بهش. بعد میاد از فرصت استفاده‌ کنه بهش می‌گه حالا تو هم این محضر رو امضا کن و برای همه از عدلی که امروز در بارگاه من نسبت به خودت دیدی بگو! کاوه می‌پرسه کدوم محضر؟! می‌دن بخونه. اسم تک‌تک بزرگان ایران رو پاش می‌بینه! بعد با عصبانیت فریاد می‌زنه که عمله‌ی شیطان! مزدورهای دیو! شما از خدا نمی‌ترسید که صحه می‌ذارید بر دروغ‌های این؟! همه‌تون عقل و وجدانتون و شرافتتون رو فروختید؟ صد سال سیاه امضا نمی‌کنم این اکاذیب رو. بعد درحالی که از فرط خشم می‌لرزیده، محضر دروغینشون رو پاره پاره می‌کنه و زیر پا می‌ریزه و دست پسرش رو می‌گیره و زود از کاخ ضحاک بیرون می‌بره.
  • ❤ 3
Post #152 52
ضحاک برای تحکیم پایه‌های حکومتش و داشتن مشروعیت جعلی و پشتوانه‌ی مردمی در برابر فریدون، بزرگان رو از تمام نواحی به حضور می‌طلبه و بهشون می‌گه همه‌ی شما می‌دونید که من دشمنی دارم که شاید کم‌سن‌وسال باشه الآن ولی نمی‌شه دست کم گرفتش. باید به فکر بود و لشکر پرشمار و شکست‌ناپذیری ساخت متشکل از آدم و دیو! از اونور شما هم باید به نمایندگی از مردم این محضر (استشهادنامه) رو امضا کنید و گواهی بدید که از پادشاه شما، اژی‌دهاک در این مدت فقط خیر و نیکی سر زده و عدل و داد! شاید ادعای ضحاک عجیب و شاخدار به‌نظر بیاد ولی عجیب‌تر از اون اینه که تمام حاضرین از فرط ترس از خواسته‌ش تبعیت می‌کنن و همگی این استشهاد رو امضا می‌کنن.
  • ❤ 2
Post #151 55
کاوه‌‌ی آهنگر

چنان بُد که ضحاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب

بر آن برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب

چنان بُد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست


از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر باگهر بخردان!

مرا در نهانی یکی دشمن‌ست
که بر بخردان این سخن روشن است

ندارم همی دشمن خُرد خوار
بترسم همی از بد روزگار

همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری

یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن

بباید بدین بود هم‌داستان
که من ناشکیبم بدین داستان

یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت


نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی

ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند هم‌داستان

بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر


هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه

ستم دیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند

بِدو گفت مهتر به روی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم؟

خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوه‌ی دادخواه


یکی بی‌زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟

که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن

سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کآن سخن‌ها شنید

بِدو باز دادند فرزند او
به خوبی بجستند پیوند او


بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بران محضر اندر گوا

چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش

خروشید کای پای‌مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان‌خدیو


همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل‌ها به گفتار اوی


نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا

خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای


گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بَرو انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همان‌گه ز بازار برخاست گَرد


خروشان همی رفت نیزه به دست
که ای نامداران یزدان‌پرست!

کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند


بپویید کاین مهتر آهرمن است
جهان آفرین را به دل دشمن است

بدان بی‌بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست

همی رفت پیش اندرون مرد گرد
جهانی بَرو انجمن شد نه خُرد

#پیشدادیان | #ضحاک | قسمت هشتم
Post #150 86
شونزده سال می‌گذره و فریدون که دیگه جوان برومندی شده بوده، از فرانک درباره‌ی هویتش می‌پرسه. درباره‌ی اصل و نسب و اسم پدرش، سرگذشتش و هر رازی که تا اون زمان ازش بی‌خبر بوده. فرانک هم همه‌چیز رو براش تعریف می‌کنه. از سرگذشت پدرش آبتین و اصل و نسبش که به طهمورث می‌رسیده می‌گه و کشته شدن برمایه و اینکه ضحاک چطور خونه‌شون رو با خاک یکسان می‌کنه... قلب فریدون از شنیدن این حرف‌ها به درد میاد و خشم و نفرت و کینه بر منطقش چیره می‌شه. به مادرش می‌گه باید دست به شمشیر ببرم‌‌ و دنیا رو از وجود منحوس ضحاک پاک کنم. فرانک که زن عاقلی بوده، پسرش رو نصیحت می‌کنه و می‌گه جهان رو به دیده‌ی خامی و جوونی نبین! نباید بی‌گدار به آب بزنی و نسنجیده اقدام کنی. ضحاک هنوز در راس قدرته و اگر اراده کنه از هر نقطه هزاران نفر از افرادش بهش ملحق می‌شن. سپاهیانی داره که تحت امرشن درحالی که تو یکه‌وتنهایی! نباید خودت رو بیهوده و بی‌نتیجه به کشتن بدی وقتی پدرت زندگیش رو فدا کرده و من این‌همه تقلا کردم که تو در امان بمونی.‌‌ باید منتظر زمان درست باشی‌ و سرمست از شراب جوانی سرت رو به باد ندی.
  • ❤ 2
Older posts →

About this channel

How can I read @nameyekhosrowan without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for نامه‌ی خسروان: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does نامه‌ی خسروان have?
نامه‌ی خسروان (@nameyekhosrowan) has 74 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does نامه‌ی خسروان know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →