سال 2014 موقع جشن آخر سال و مرغی که معمولا همه روز آخر سال با خونوادشون میخورن، همه کارآموزهای خوابگاه واسه جشن سال نو رفته بودن خونههاشون تا با خونوادهشون باشن، به جز هوبی.
همونطور که میدونیم هوبی روحیه حساسی داره و زود و شدید تحت تاثیر استرس قرار میگیره و دوست نداره تنها بمونه: مخصوصا اون اوایل.
برای همین هم یونگی نگرانش بود و از خونه بهش زنگ زد که حالش رو بپرسه و هوسوک گفت حالش خوبه، فقط تنهاست و حوصلش سر رفته.
بعد قطع کردن و حدس بزنین یکم بعدش چی شد؟ یونگی تو اون هوای سرد خونه و خونوادش رو ول کرد و یه مرغ گرفت و برگشت توی خوابگاه پیش هوبی که تنها نباشه :).
🐿 وقتی در رو باز کردم و دیدم که یونگی با یه مرغ توی دستش وایساده، خیلی احساساتی شدم. عاشقش شدم انگار... اگه دختر بودم همون لحظه عاشقش میشدم مطمئنم.
