آنقدر بزرگی
که گفتند بهتر است جابهجایت نکنند،
آنقدر شکنندهای
که ممکن است بشکنی.
میتوانستی از هر جایی آمده باشی؛
سبکها هم مثل سفالینهها سفر کردهاند.
میتوانستی یک کوزهٔ انگلیسی باشی،
اما میدانم که نیستی.
نیمی از داستانت را میدانم،
میدانم از کجا آمدهای،
میدانم چطور به اینجا رسیدهای،
اما میخواهم بقیهٔ داستانت را خودت برایم بگویی،
بگو،
گفتند تو را خریدهاند؟
معاملهای غارتگرانه در کار بوده،
همهات را یکجا
به آن آقای کلاهخاکستری فروختهاند؟
یا گفتند گم شدهای؟
میدانی میگویند
یابنده ،صاحب مال است.
یا اصلاً متوجه تو نشدهاند؟
شاید بیآنکه کسی بفهمد
خود را به آن قایق بادبانی سفید رساندهای
که عازم انگلستان بوده است.
کسی،
جایی،
حتماً سراغت را گرفته،
برای پیدا کردنت بیرون رفته،
چون کسی،
جایی،
تو را ساخته بود؛
با ناخنهایش بر تو نقش انداخته بود،
نقش بر تنت کشیده بود،
دوستت داشته بود، کوزه.
اگر میتوانستم این شیشه را بشکنم،
خودم تو را به خانه برمیگرداندم.
فکر میکنی تو را نمیشناسند؟
بگو: «دور افتادهای از وطن»
اگر صدایم را میشنوی،
غرش کن
ای کوزهی سفالین
💕Pot
شمشاد خان | Shamshad Khan
۲۰۰۶
Post #137
148

- ❤ 3