ولی من هنوز هم درگیر اینم
و میدونی یهو چیو کوبوند توی ذهنم؟
اینکه اونقدر تسلیم دنیای بزرگسالی و کلیشه های درگیرش شدم
که هیچوقت نفهمیدم رویام چی بود
هیچوقت نتونستم بفهمم
فکر کردم درستش اینه که دکتر، مهندس یا کسی شم که افتخار بیاره.. پول بیاره...
ذهنم الان داشت پرواز میکرد
پشت میز کار نشستم و تصور میکردم جسمم نشسته و کار دفتری میکنه ولی روحم جدا شده و تغییر شکل میده و جاهایی میره که هیچوقت نمیتونم برم
همه ی اینا مثل یه انیمیشن توی ذهنم موج گرفت
این آرزوم بود
اینکه بنویسم و بعدش به تصویر بکشمش طوری که همونطوری که من به وجد میام بقیه هم بیان
تن بقیه هم مور مور بشه
هیچوقت ذهنه من روی زمین نبود
همیشه اون بالا بالاها در حال پرواز و رهایی بود
برای همین مینوشتم
و وقتی دیدم نمیتونم پرواز کنم نوشتن رو رها کردم....
زندگی نذاشت به چیزایی که من رو به وجد میاره برسم...
من با کتاب به وجد نمیومدم
با فیلم و کارتون میومدم
اینکه اون صحنه هایی که میبینم همش باعث میشه از هیجان گریم بگیره
و حتی وقتی کتاب میخوندم همه ی اینارو تصور میکردم...
الان ذهنم از بین رفته و تبدیل به سنگ شده... و نمیدونم اصلا درست میشه یا نه...
وقتی نوشته های دوران نوجوونیم رو میخونم تعجب میکنم
فکر میکنم چطوری تونستم اینارو بنویسم...؟
حتی مامان هم به وجد میومد و تعریف میکرد.. و میدونم مامان اگه چیزی بد باشه میگه....
Post #9416
21
「𝑴𝒖𝒕𝒂𝒗𝒆𝒓」 League Of Legends – Sacrifice