گفت "دیشب رفتیم عروسی، وقتی برگشتیم دعوامون شد، صبح که پاشدم دیدم دوباره شروع کرد همون بحث رو ادامه داد، منم رفتم تبر آوردم زدم توی سرش که بلافاصله جونشو از دست داد، بعدش برای اینکه مطمئن بشم مرده، با تبر مچ پاهاش رو قطع کردم بعدشم با چاقو شکمشو پاره کردم.
+ ریکشن ( 🖕 ) برا شوهر بی شرفش بازه :