✍🏻 محمد صادق دانشجو، کارشناسی ارشد رشته علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی
در حالی که آرایش نظامی ایالات متحده در منطقه غرب آسیا با استقرار ناوگروههای تهاجمی همچون آبراهام لینکلن و تقویت پایگاههای هوایی در حاشیه جنوبی خلیج فارس، نوید جنگی قریبالوقوع را میدهد، پرسشی بنیادین فراتر از تحلیلهای ژورنالیستیِ روزمره خودنمایی میکند: چرا مکانیسمهای حل منازعه در روابط بینالملل، که حتی در دوران جنگ سرد میان دو ابرقدرت اتمی کارگر افتاد، در پرونده ایران و آمریکا همواره به در بسته میخورد؟ چرا هرگونه تلاش برای تنشزدایی، از برجام گرفته تا مذاکرات محرمانه، در نهایت به بازتولید بحران ختم میشود؟ تقلیل این تخاصم به رویدادهایی نظیر کودتای ۲۸ مرداد یا تسخیر سفارت امریکا و یا محدود کردن آن به مولفههایی چون برنامه هستهای، ناشی از یک خطای معرفتشناختی در درک ماهیت «امر سیاسی» در ایران و جایگاه هژمونیک ایالات متحده در نظم جهانی است و در بهترین حالت به «سطح رویدادی» مسئله میپردازند، نه به بنیان نظری آن.
تحلیلگران جریان اصلی که اغلب با عینک رئالیسم تدافعی یا لیبرالیسم نهادگرا به موضوع مینگرند، از تبیین چراییِ تداوم این تخاصم عاجزند؛ زیرا پیشفرض آنان بر این است که دولتها به مثابه «بازیگران خردمند» (Rational Actors) صرفاً به دنبال حداکثرسازی منافع ملی و بقا هستند. اما آنچه در روابط تهران-واشنگتن میگذرد، نه یک رقابت کلاسیک دولت-ملت، بلکه یک «تضاد پارادایمیک» و برخورد میان دو هستیشناسیِ متعارض است. برای فهم دقیق این بنبست، باید از سطح تحلیل خرد عبور کرد و به ریشههای شکلگیری نظم پسا-عثمانی و مواجهه جهان اسلام با مدرنیته بازگشت.
فروپاشی امپراتوری عثمانی، جهان اسلام را با بحران فقدان «دال مرکزی قدرت» و رویارویی با «تجدد» مواجه ساخت. در پاسخ به تقابل «سنت اسلامی» و «تجدد غربی»، سه جریان اصلی در منطقه شکل گرفت: نخست، جریان سکولاریسم آمرانه (مدل ترکیه آتاتورکی) که راه نجات را در تضعیف سنت و پذیرش تام الگوی دولت-ملتِ وستفالیایی میدید. دوم، جریان سلفگرای سنتی (مدل عربستان سعودی پیشا-بنسلمان) که با طرد تجدد و بازگشت ظاهری به نص، در عمل به کارگزار امنیتی غرب بدل شد. و سوم، جریانهای نواندیشی دینی نظیر اخوانالمسلمین و جنبش النهضة که به دنبال نوعی سازگاری میان قرائت دینی و ابزارهای حکومتداری مدرن بودند.
اما پدیده انقلاب اسلامی ایران، در هیچیک از این جریانها تعریف نمیشود و یک صورتبندی متمایزی ارائه داد. جمهوری اسلامی نوعی قرائت انتقادی و مقاوم از نسبت سنت و تجدد ارائه داد؛ این جریان، ضمن حفظ اصالت سنت و فقه شیعی، در ساحت عمل سیاسی (Praxis)، رویکردی مدرن و «ضد سیستم» (Anti-Systemic) اتخاذ کرده است. نقطه کانونی این تفکر، نه صرفاً اجرای شریعت، بلکه مبارزه با «سلطه» است. دقیقاً در همین نقطه است که الهیات سیاسی جمهوری اسلامی با ادبیات جریانهای چپ جهانی، مارکسیسم و مبارزات ضدامپریالیستی همپوشانی پیدا میکند. همگرایی استراتژیک تهران با کاراکترهایی نظیر فیدل کاسترو، چاوز، و حتی دولتهای ضدمذهبی اما تجدیدنظرطلب مانند کره شمالی، نه یک تناقض ایدئولوژیک، بلکه حاصل یک اتحاد ارگانیک در جبهه «ضد هژمونی» است. هر دو جریان (اسلام انقلابی و چپ رادیکال) اگرچه در مبانی هستیشناسی (خداباوری در برابر ماتریالیسم) در تضادند، اما در خروجی ژئوپلیتیک، یعنی نفی نظم لیبرال-سرمایهداری به رهبری آمریکا، به وحدت نظر میرسند.
در سوی دیگر معادله، ایالات متحده آمریکا قرار دارد که نباید آن را صرفاً یک واحد سیاسی دانست؛ آمریکا «لویاتانِ نظم سرمایهداری جهانی» است. در چارچوب نظریه «نظام جهانی» (World-systems theory)، وظیفه ذاتی هژمون، تضمین امنیت جریان سرمایه و حفظ ساختار مرکز-پیرامون است. برای چنین نظمی، ایران به عنوان یک بازیگر تجدیدنظرطلب که بر گلوگاه انرژی جهان مسلط است و با شبکه سازیِ نامتقارن (محور مقاومت)، انحصار خشونت مشروعِ نظم بینالملل را به چالش میکشد، یک «تهدید وجودی» محسوب میشود. آمریکا میتواند حتی با دیکتاتوریهای نظامی یا پادشاهیهای مطلقه اسلامی کنار بیاید، به شرط آنکه در چرخه گردش سرمایه جهانی اخلال ایجاد نکنند؛ اما با یک نظام سیاسی که اساساً به دنبال «تغییر وضع موجود» است، امکان همزیستی ندارد.