نمي رود دل و دستم به هيچ كاري و باري
نه ذوق گشت و گذاري، نه شوق ديدن ياري
در اين كناره ي احوال روزگار پريشان
نشسته ام چو اسيري، فتاده ام چو خماري
نه حال خواندن شعري، نه حال ديدن متني
در اين زمان پرآشوبِ هر كه صيدِ شكاري
چه غارتي، چه فريبي، چه فتنه اي، چه سرابي
چه آتشي و چه دودي، چه گردي و چه غباري
به دست خويش كشيدند اين سراچه به آتش
نه غازيان صليبي، كه مؤمنان مزاري!
به دست خويش شكستند زورقي كه سوارند
نه دشمنان و رقيبان، كه صاحبان سواري
دريغ و درد كه هشدار ناله ها نشنيدند
از آنچه ديدم و گفتم به درد و گريه و زاري
محمدرضا زائري
١٨ مهر ١٤٠١
https://telegram.me/morzaeri
نوشته ها و انتخابهاي محمدرضا زائرى
اگر قابل دانستيد نگاهي بيندازيد و به دوستانتان نيز معرفي فرماييد!
Post #12505
14.8K