بَت و زیزی#moony
تو کار باهم اشنا شدن.
زیزی شیفته سرسختی بت شد
ولی از طرفی هیچوقت نتونست با خشونت اون کنار بیاد.
بت اما در اول از زیزی خوشش نمیومد.
نمیتونست وجود یه رویا رو کنار خودش تحمل کنه.
از همه روشی برای دور نگه داشتنش استفاده کرد.
فکر میکرد زیزی خیلی لوس و زیادی شیرین، تا این که زیزی گذشته خودش براش تعریف کرد
و بت تازه فهمید زیزی واقعا چیه و کیه.
ولی هنوزم ازش خوشش نمیومد صرفا کمتر میرنجوندش.
زیزی در اول میخواست خشم بت اروم کنه
ولی کم کم فهمید ازش خوشش میاد.
بیشتر بهش کمک میکرد، بیشتر باهاش ماموریت میرفت، براش غذا میاورد و مراقبش بود.
بت هم متوجه شد و قسمت جالبش اینه اونم از زیزی خوشش میومد.
حس میکرد چیزی داره که تو بچگی نداشت، یه حامی که همه جوره پشتت حتی اگه پر نقص باشی.
کم کم بیشتر باهم وقت گذروندن، بیشتر حرف زدن وبعد مدت طولانی گفتن بهتره زوج شن نه فقط زوج کاری.
و بعد اولین بچه رو به فرزندی گرفتن.
زیزی قلب خونواده و بت محافظ.
هردو همه جوره هوای خودشون و بچه هارو دارن و خونواده در اولویت براشون. اگه بت عصبی شه زیزی ارومش میکنه اگه زیزی تو دردسر بیفته بت سپر بلاش میشه، هردو بعد زوج شدن و اشنایی کامل هم دیگه هر حرکت و حرف همو جدی میگیرن و همیشه پشت هم و بچه ها و اعضای سازمان که حالای دوستای همدیگن هستن.
Post #10
8
غارت Photo