TGViewer
𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒉𝒊𝒄𝒌𝒆𝒏 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒉𝒊𝒄𝒌𝒆𝒏 @moonlightchicken199 · 532 subscribers
Post #9762 53
گوشه بار موزیکش هنوز مثل همیشه بود توی این یک سال هنوز تغییر نکرده بود. دکوراسیونی که با ته مونده تنها سرمایه مالیش به سرانجام رسونده بود. لبخند نرمی روی لب هاش نشست. صدای زنگوله بالای در بعد از ورودش هنوز آروم گرفته بود.
نفس عمیقی کشید، بوی قهوه تلخی که فضا رو‌گرفته بود باعث پوزخند شد. سمت پشت بار رفت تا منبع رو پیدا کنه. برادر کوچیکش ویلیام مثل همیشه سحرخیز درحال موزیک گوش دادن و قهوه درست کردن بود:
«مهمون اومده»
ویلیام شوکه سمت صدا چرخید ، دستش روی قوری خشک شده بود ناباور لب زد و سریع قوری رو ول کرد و سمتش پرید :
«پی کی برگشتی!؟»
آروم بغلش کرد و موهاشو بهم ریخت :
«یه ساعتی شده رسیدم»
از هم جدا شدن ویلیام اخساسی تر از سانتا بود و همیشه زودتر اشکش در میومد :
«دلم خیلی تنگ شده بود.»
لبخند نرمی تحویلش داد و به اطراف نگاه کرد :
«تصمیم درستی گرفتم... تو باید زیر مسئولیت میرفتی تا بقیه چیزها»
به عکس های ریز و درشتی که روی یخچال رخ نمایی میکرد نگاهشو گذروند و روی مبل نزدیک نشست :

ویلیام قهوه رو توی فنجون ها خالی کرد و کنار بردارش نشست و نگاهش کرد و دوباره بغلش کرد و خندید :
«وای باورم نمیشه اومدی»
سانتا نوازشش کرد و چیزی نگفت ولی به بغل برادرش نیاز داشت. یک سال دوری از همه آدم های عزیزش عمیقا به روح و قلبش صدمه زده بود. کمی باهم صحبت کردند تا اینکه دوتا از کارکنای بار برای شیفت کاری اومدند. باهم غذا خوردند که ویلیام بخاطر برگشت سانتا برنامه تدارک یه مهمونی کوچیک رو داد.سانتا که از چشم انتظاری تا چهار عصر برای کسی که بیش از همه دلتنگش بود رو بی فایده دید به طبقه بالا برای استحمام و استراحت رفت. میدونست چشم انتظاری برای کسی که قلبش رو شکسته و درست، روز دومی که وارد رابطه شدند ولش کرده معنی نداشت پس علاقه ای به جشن و پایکوبی که ویلیام بپا کرده بود نداشت. ولی خب برادرش از ذوق برگشت سانتا و معرفیش به بقیه ، از ساعت هشت بالا سرش تلپ شده بود تا به جمع دوستان و مشتری هاش ببره...
لباس ساده ای به تن کرد و بخاطر ویلیام باهاش راهی بار کوچیکشون توی طبقه پایین شد. صدای بلند موزیک از همون دم پله ها کر کننده بود. با ورودش و دیدن دوست های قدیمیش دل گرفتگیش رو کنار گذاشت و بعد خوش و بش کردنش با همه با صدای موزیک از همه فاصله گرفت با دیدنش جلوی بار موزیکی که وجب به وجب دیوارهاشو باهاش تزیین کرده بودند. از دلتنگی نمیدونست چشم ازش برداره ، اشک از چشمش جاری شد و لب زد :«پی پرث»
گیتار توی دستش رو زمین انداخت بدون ثانیه ای مقاومت خودش رو به سانتا رسوند و به چشم هاش زل زد که سانتا صداش کرد : پی پرث!
پرث بدون توجه به بقیه صورت تر سانتا رو قاب کرد :« این دفعه دیگه نمیزارم حتی اندازه یک نفس ازم فاصله بگیری»
و لب‌های سانتا رو بدون معطلی بین لبهاش گرفت.
کل بار اول توی سکوت رفت و بعد حیغ همه بلند شد

#Imagine #Roza🤩
──── ✦ ────
✦𓂃⋆ Moonlightchicken
More from @moonlightchicken199
  1. Oct 5, 2026Post #9761
  2. Oct 5, 2026خیلی خوشحالم که خوشت اومده،مرسی که نظر دادی و مرسی از وقتی که گذاشتی امیدوارم روند داستان…
  3. Oct 5, 2026#mirrorstalker عجب پارت پر و پیمونی🤌🏻🥹🥺 خیلییییی خوب بود عاااااااالی نوشتی هر لحظه پشم…
  4. Oct 5, 2026Goodmorning my smile🎈🌼 #goodmorning ~•° #PerthSanta #Roza 🤩 ──── ✦ ──── ✦𓂃⋆ Moonlightc…
  5. Oct 5, 2026Post #9754
  6. Oct 4, 2026:)
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →