یه موضوع هست که بعد از تقریبا ۳ سال تونستم خودمو بخاطرش ببخشم و میخوام راجبش اینجا بگم.
من اخرای کلاس نهم با یه دختر خانومی وارد رابطه میشم و خب هر دوی ما ۱۴ سالمون بود تقریبا.
این رابطه مدت زیادی دوومنمیاره و در اخر بخاطر خیانت من به ایشون این رابطه تموم میشه...
طی تمام این سالها من عذابی رو بابت این قضیه به دوش میکشیدم.
یکی میگفت گذشت تموم شد یکی میگفت اون بخشیدت بیخیال دیگه یکی میگفت بچه بودی اشتباه کردی دیگه...
ولی من هیچوقت نمیتونستم خودمو بابتش ببخشم.
همیشه و همیشه وقتی از نزدیک خونشون رد میشدیم اون حس عذاب دوباره تمام وجودم میگرفت.
چند باری با خودش صحبت کردم و گفت که منو بخشیده و معتقده ما بچه بودیم اما خب بازم این عذاب وجدان در من پایان پیدا نمیکرد.
تا این که بلاخره تونستم درکش کنم
من میترسیدم که اگر خودمو از بند این عذاب آزاد کنم، دوباره اون کارو تکرار کنم
اما این درست نیست.
این اراده و شخص منه که باید روی مسائل کنترل داشته باشه، نه که با عذاب وجدان خودمو زنجیر کنم تا اون گناه رو دوباره تکرار نکنم.
مورد بعدی این بود که هیچ کاری از دستم برای جبران اون گناه برنمیومد. اتفاقی بود که افتاده بود.
پس خودمو بخاطرش بخشیدم
چون طی این سالها تغییر رو توی خودم دیدم
دیدم که ادم شریف تری شدم
دیدم که ادم مسلط تری شدم
دیدم که درس اون اتفاق گرفتم
و...
#Monster_Note