تا دلم در خَمِ آن زلفِ سیهنام افتاد
چون غریبیست که در کشمکشِ شام افتاد
سِرِ ناکامی دل باختگان دانستم:
تا مرا کار بدان دلبرِ خودکام افتاد
چه کنم گر نکنم پیروی بادِ صبا؟
که میان من و او کار به پیغام افتاد
نظر از روشنی شمس و قمر پوشیدم
تا نگاهش به من تیره سرانجام افتاد
همه از فتنهی ایام ز پا افتادند
فتنهی چشم سیاهش پی ایام افتاد
این همه باده که مستان سبو کش زدهاند
جرعهاش بود که از لعل تو در جام افتاد
ریخت تا دام سر زلف تو بر دانهی خال
میخورم حسرت مرغی که درین دام افتاد
میگساری که لب و چشم تو بیند، داند
که چرا از نظرم شکر و بادام افتاد
نامه گر سوخت ز تحریر فروغی نه عجب
که ز تفسیر غمت شعله در اقلام افتاد
#فروغی_بسطامی
┄✨❊🌼❊✨┄
Post #15065
278
- 💯 1