خیلی آهسته به صندوقخانه رفتم تا چادرم را در آنجا بگذارم بعد در را بستم اگر کسی بیاید خواهم گفت که دارم لباس عوض میکنم ولی کسی نیامد و من کاغذ را خواندم ، مخاطبی نداشت . روی یک تکه کاغذ چهارگوش باخطی بسیار بسیار خوش خط نوشته بود :
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدارا
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا ...
@HE1IA_MI