چشمایِ آدما دروغ نمیگن.
برای همین روز اولی که به چشماش زل زدم،
تا مدتها تصویرش کلِ روز تو ذهنم بود و شبا خوابشو میدیدم.
چطور اونهمه معصومیت با یه برقِ غلیظ تو مردمکهاش جا شده بود؟
مژههای فر خوردهی بلند و مشکی،
و نگاهی که ترسو ازم گرفت.
اولین آدمی بود که زل زدن بهش آرامشو بهم تزریق کرد.
با وجود این حرفا،
این دلِ زمین خوردهای که خالصانه و بیمنت دوسش داشت، و باورهای عمیقی که از ته وجودم بهشون ایمان داشتم، چرا از بین رفتن؟ چی به سرشون اومد؟
فدای سرش، ولی من فکر میکردم چشمای آدما دروغ نمیگن..
Post #448
1.32K
مُــبـهَـمْ -