ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عزیزکرده،
نمیدونم چرا دارم برات مینویسم.
واقعاً دلیل خاصی ندارم.
نه اتفاقی افتاده، نه چیزی شده
که بخوام برات تعریف کنم.
فقط امشب دلم خواست..
دوباره اسمت رو روی کاغذ بیارم.
همین...
شاید چون یه مدت بود
خیلی چیزا رو توی خودم ریخته بودم..
انقدر که دیگه نمیدونستم کدومشون واقعاً
مال منه و کدومشون فقط از بس نگه داشتمشون
شدن یه تیکه از خودم.....
از آدما خسته شدم...
از حرف زدن، از توضیح دادن،
از اینکه هی بگم «خوبم»
وقتی خودم میدونم نیستم...
و وسط همهی این خستگیها،.
یهدفعه دلم برای تو تنگ شد...
تکه ای از وجودم..
نه از اون دلتنگیهایی که میشه
راحت دربارشون حرف زد...
از اونایی که یهو یه خاطره میاد توی ذهنت،
چند ثانیه لبخند میزنی،
بعد یه چیزی ته دلت میریزه..
و دیگه نمیذاره اون لبخند بمونه...
دلم برای خودت تنگ شده...
برای بودنت،
برای اون چیزای کوچیکی
که شاید خودت حتی یادت نباشه...
برای حرفایی که اون موقع برامون عادی بودن
و من نمیدونستم یه روزی قراره
دلم برای همون عادی بودنها اینهمه تنگ بشه.
گاهی فکر میکنم..
اگه میدونستم آخرش قراره اینقدر دلم برات تنگ بشه،
بیشتر نگات میکردم...
بیشتر گوش میدادم...
بیشتر بغلت میکردم...
بیشتر میبوسیدمت...
و بیشتر از اون لحظهها رو
برای خودم نگه میداشتم..
ولی آدم وقتی یه چیزی رو داره،
فکر نمیکنه یه روز قراره فقط خاطرهش براش بمونه.
این روزا بعضی شبا دلم میخواد
فقط یه بار دیگه همون آدم قبلی باشم؛
همون آدمی که هنوز نمیدونست
قراره نبودنت رو اینقدر بفهمه.
و میدونی سختترین قسمت ماجرا چیه؟
اینکه هنوز نمیخوام ازت چیزی بخوام.
نه برگشتنت رو،
نه توضیحی،
نه حتی یه کلمه از جوابت رو...
فقط دلم میخواست یه جایی باشه که بتونم بگم:
«دلم برات تنگ شده.»
بدون اینکه بعدش مجبور باشم
خودمو جمع کنم و وانمود کنم چیز مهمی نگفتم.
شاید هیچوقت این نامه رو نبینی.
شاید حتی هیچوقت نفهمی
که چند بار وسط نوشتنش مکث کردم،
فقط چون بعضی حرفا رو نمیشد نوشت.
میخواستم نامه رو سفید نگه دارم.
ساده،
آروم،
بدون این همه حرف.
میخواستم آخرش چند خط کوتاه بنویسم،
کاغذ رو تا کنم
و بذارمش یه گوشه.
ولی نشد.
چون هرچی بیشتر نوشتم،
بیشتر فهمیدم این نامه قرار نیست سفید بمونه.
بعضی دلتنگیها اینطوریان؛
خیلی آروم شروع میشن،
جوری که فکر میکنی فقط چند کلمهان،
بعد یهو میبینی کل صفحه رو گرفتن.
و حالا من موندم
و نامهای که قرار بود سفید باشه،
ولی نشد.
چون هر بار که خواستم پاکش کنم،
باز یه جمله از تو روی کاغذ موند.
شاید بعضی نامهها اصلاً
برای رسیدن نوشته نمیشن.
فقط نوشته میشن
چون یه نفر،
یه شب،
بیشتر از همیشه دلش برای یه نفر تنگ شده بود.
و در آخر،
عزیزکرده،
این نامه قرار بود سفید بمونه…
ولی ظاهراً دلم هنوز اونقدر از تو خالی نشده
که بتونه سفیدش کنه...🪷December 21, 1999
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Post #1510
750
- 🕊 10
- 🌚 2
- 🍾 1