سالهاست که نام کوه دوشاخ در فضای گوشم در تردد است، مردم زندهجان هر کار مشکلی را تشبیه به رفتن دوشاخ میکنند.
کوهی که از بام بیشتر خانههای زندهجان قابل دید است.
اما امروز پس از خواندن داستان « تالان » نوشتهی نویسندهی خوشقلم سیامک هروی، ناغافلانه به بام جهیدم و با نگاهی متفاوت به کوه با ابهت دوشاخ خیره شدم.
زین پس دوشاخ مرا به یاد تالان میاندازد. به یاد ادهم و عشق آتشینش به نازخاتون، به سلیمان و سبزک، به درد رنج بیگم و پسر یک سالهاش حبیب الله، نادی، زلیخا، کشمیر، سارا، یوسف، صنوبر، بلقیس.
داستان تالان روایتگر عشقیست که در میان خون و باروت نفس میکشد. ادهم عاشق نازخاتون میشود، او را از دم گرگ ها نجات میدهد اما گرگ وحشیتری به نام کشمیر او را میدرد و داغ ناز خاتون را برای همیشه بر دل ادهم می گذارد. نازخاتون که چهل سال را به زور در کنار کمشیر بود لحظهی مرگ به دخترش سبزک وصییت میکند به ادهم بگویید اگر در زندگی از من نشد، زندگی آخرتش را با من باشد. از سویی دیگر سلیمان پسر ادهم دلباختهی دختر معشوقهی پدرش میشود و او را از کشمارو میدزد و به بزنیچی میآورد.
در سمت دیگر داستان قاچاق بران تریاک چون علی خان، رستم و شیر محمد نقش بازی میکنند که زندگی را برای خود، خانواده و قشلاقهای دوشاخ به جهنم تبدیل کرده و در آخر ادعای وکالت در شورای ملی را دارند.
از سیامک هروی بابت نوشتن این داستان ممنونم!
@ml_rustami
Post #79
1.06K