داشتم کتاب ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت را از محمد رضا شفیعی کدکنی میخواندم که به این مبحث رسیدم، چون این نقد متوجه خودم میشود، ازش خوشم آمد:
" فرق است میان کسی که فرهنگ را در خویش احساس کرده و بعد در هنرش انعکاس داده با کسی که به عمد و با تظاهر این کار را میکند. برای نمونه، در شعر معاصر بسیارند کسانی که تظاهر به داشتن پشتوانهی فرهنگی میکنند، مثلا مصراعی از ناصر خسرو یا خاقانی را بدون اینکه با شعر این شاعران زندگی کرده باشند، همراه با اشارهای به یک اسطورهی از یاد رفتهی آریایی یا سامی و گاه چند کلمهای از فرهنگ مسیحی تورات و انجیل و یکی دو عبارت از ودا و گاتاها همراه میکنند و با چند اشاره به حوادث جنگ جهانی دوم و... و به کار بردن لغات عربی عجیب و غریب پشتوانهی فرهنگی خود را وسیع جلوه میدهند. پیش از این گفتیم که هیچ مفهومی تا صبغهی عاطفی به خود نگیرد نمیتواند به قلمرو شعر درآید حتی مباحث علوم با تمام خشکیای که دارند میتوانند جزء قلمرو شعر قرار گیرند، به شرط این که به صورت عاطفی احساس شوند نه به صورت منطقی و از سر تعقل و اندیشه. وقتی حافظ میگوید:
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو بر این نکته خوش استدلالی است
این معنی یا مبحث فلسفی را تعقل نکرده بلکه به صورت عاطفی و هنری احساس کرده و از آن شعری به وجود آورده است.
بنابراین، نباید فراموش کرد که پشتوانهی فرهنگی، کم یا زیاد، هر چه هست، باید زمینهی عاطفی به خود بگیرد. از روی کتابها بریدن و داخل شعر کردن، خود را و بعضی سادهاندیشان را فریب دادن است. "
@ml_rustami
Post #444
1.24K
- ❤ 13
- 👍 5
- 👏 2