از گذشتهها؛ آن زمان که دل و دماغی برای نوشتن بود!
با دیگران یکی شده چون بو به سوسنی
با من ولی حکایت آبی و روغنی
یک شهر، چشم میشود و سیر میچرد
وقتی که رو به پنجره لبخند میزنی
دستم نمیرسد به بلندای شانهات
مانند عکسهای خودت محضِ دیدنی
ما خواندهایم مثنوی و هند دیدهایم
دیگر فریبمان نده ای مرغ رفتنی
چون سیب شاخههای بلندی و سرخ سرخ
من کودکم بزرگترین حسرت منی
کج میکنم مسیر خودم را بعید نیست
پیوستنی برای دو تا خط منحنی
#مولادادرستمی
@ml_rustami
Post #441
1.38K
- ❤ 27
- 👍 1
- 🤔 1
- 😢 1