نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست
کان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسیست
تو کجا صید من سوختهخرمن باشی
که شنیدست عقابی که شکار مگسیست
نه منِ دلشده دارم هوس رویت و بس
هر کرا هست سری در سر او هم هوسیست
از دل ما نشود یاد تو خالی نفسی
حاصل از عمر گرانمایهی ما خود نفسیست
تو نه آنی که شوی یک نفس از چشمم دور
کانکه او هر نفسی بر سر آبیست خسیست
دمبهدم محترز از سیل سرشکم میباش
زانکه هر قطرهای از چشمهی چشمم ارسیست
چون گرفتار توام دام دگر حاجت نیست
چه روی در پی مرغی که اسیر قفسیست
بت محمول مرا خواب ندانم چون برد
زانکه در هر طرفش ناله و بانگ جرسیست
کمترین بندهی درگاه تو گفتم خواجوست
گفت گو بگذر از این در که مرا بنده یکیست
خواجوی کرمانی
@ml_rustami
Post #440
1.01K
- ❤ 12