نظر بر کجروان از راستان بیش است گردون را
که خاتم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را
شهیدم لیک میدانم که عشق عافیت دشمن
چو یاقوتم به آتش میبرد هر قطرهی خون را
در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایهی بید است مجنون را
گر از شور حوادث آگهی سر درگریبان کن!
حصار عافیت جز خم نمیباشد فلاطون را
نه تنها اغنیا را چرخ برمیدارد از پستی
زمین هم لقمههای چرب داند گنج قارون را
شعور جسم زنجیریست در راه سبکروحان
که چونخط نقش بندد پای رفتن نیست مضمون را
دل است آن تخم بیرنگیکه بهر جستوجوی او
جگر سوراخ سوراخ است نه غربال گردون را
به قدر کوشش عشق است نعل حسن در آتش
صدای تیشهی فرهاد مهمیز است گلگون را
خیال ماسوا فرش است در وحدتسرای دل
درون خویش دارد خانهی آیینه بیرون را
حوادث مژدهی امن است اگر دلجمع شد بیدل
گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را
بیدل دهلوی
@ml_rustami
Post #430
1.31K
- ❤ 17