رفتن شش ساله شد!
نفسش مسیحایی بود؛ غبار از آیینهی دل پاک میکرد، حرفهایش گیراییِ عجیبی داشت، افسون شاید؛ آرام حرف میزد، گویی واژهها را به رشته میکشید؛ روح نوازش میداد، احترام بهات میبخشید؛ هربار که پای صحبتش مینشستم به داشتههای ذهنیام افزوده میشد؛ روزها را میشمردم؛ صبح جمعه حال و هوای خودش را داشت؛ زودتر از همه به مسجد میرفتم، گوشهای نشسته بودم تا او بیاید، درِ مسجد باز میشد، بلند سلام میداد، لبخند میزد و با این جمله سر شوخی را باز میکرد: انتم من المبکرین، نزدیک که میشد قوسی به کمر میداد تا همانطور نشسته با او دست بدهم و به پیشوازش بلند نشوم _فروتنی خاصی داشت_ اما میشدم، نمیشد نشوم، او مرشد بود، سالک بود، ناصح بود، پدر مهربان بود، استاد بود، مراد بود، شمس بود؛ بین راه به کودکان هم سلام میداد، بچهها هاج و واج دهانشان باز میماند، نمیدانستند چه بگویند، آخر آنها ندیده بودند کسی با سیمای او به آنان سلام دهد؛ مرا به خود وابسته کرده بود، کرده است، پریشب میخواستم دلتنگیام را به شعر درآورم، ذهن پا نداد، کوشش نیمسودم شد این بیت:
از دل نمیروی اگر از چشم رفتهای
بر نقش یک کتیبه غباری نشسته است
مثل روزی که خبر رفتنش را شنیدم:
این زندهجان بدون تو چون شهر ماتم است
فوشنج نه! به خدا یک جهنم است
آن روز هم دوشنبه بود؛ شبش را باد شدیدی در چنبره داشت و سپیدهدمان سیل گشنهای به سمت ما میدوید، میخواست در و دیوار را قورت دهد و داد. او هم رفت، یک شهر، دل با خودش برد، یک کولهبار حسرت و دلتنگی بهجا گذاشت، چشمی نگران در کاسه، چون مرتاضی گرسنه، چون مادر منتظری که میداند فرزندش دیگر برنمیگردد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #424
1.09K
- ❤ 22
- 😢 3