به دست باد گهگاهی سلامی میرسان یارا
که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گهگاهش
مجال خاکبوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایتنامهی شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی
اگر کاری به سر میشد ز سر میساختم پا را
ز شرح حال من زلف تو طوماری است سر بسته
اگر خواهی خبر بگشا سر طومار سودا را
شب یلدا است هر تاری ز مویت وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم خود این شبهای یلدا را
به فردا میدهی هر دم مرا امید و میدانم
که در شبهای سودایت امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون دل رنجور شیدا را
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد
بگو بیجان و بیجانان چه باشد حال تنها را
سلمان ساوجی
@ml_rustami
Post #423
1.13K
- 👍 13
- 😢 4
- 🎉 1