لب کماکان سرخ و گیسوها بدر از روسری
سن و سالی از تو بگْذشتهست کم کن دلبری
خانهای میساختم ویرانهاش کردی و رفت
آمدی حالا برای خود لوازم میخری
از تو دلخور نیستم حق داشتی ردّم کنی
من کیام؟ یک شاعر یک لاقبای دیگری
روزگار من شیبه آن بُز گَرگیست که
گرگ را از خود فراری میدهد از لاغری
در عروسی تو بودم ظرف هم شستم بله
عشق میخواهد به هر عصری چنین نوآوری
خاک پاشیدی به آش من چه غم داری تو که
شوهری خوش تیپ داری با دو تا کاکُل زری
آبرویم رفت بعد از تو چهطوری زن کنم؟
دیدهام هر دختری را با نگاه خواهری
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #42
982
- ❤ 1