سفرنامه
گاه باید رفت تا دید، شنید، گفت؛ دیدهها و شنیدههایی را با رفتن برد و دیدهها و شنیدههایی را با آمدن آورد، گفت، تا آشنایی دست دهد؛ تا مرزها تن را که گرفتار کردهاند فکر را نکنند. آدمیان همان قدر که از هم فرق دارند، در زمینههایی بس، همرنگاند؛ زبان، دین، نژاد، فکر، دیدگاه و... انسانها از دور همدیگرشان را لکههای سیاه میبینند، نزدیک که میشوند زاویهی دیدشان بهتر میشود، نگاه بد پس میرود، دست شناختشان را از پوستین ناشناخت بیرون میکنند و چکش قضاوتشان را با داد میکوبند. سفر با آن که در خود حس غریب غربت را میتواند داشته باشد، کورهای است که دید آدمی را پخته میکند.
با این پسزمینه پس از بیست سال من هم مدتی از پیلهی مرزهای خودساخته بهدر زدم، کار آسانی هم نبود، توشه میخواست و انبار، همیانی بر کمر و سجلی در دست. آخر دوران کاروان حُله و رفتن به سیستان گذشت. خراسان دیگر از بلخ تا بیهق نیست، گویی اصلا خراسانی در دنیای واقعیت وجود ندارد که منِ هراتی بخواهم به نگین بودنش افتخار کنم. به نیشاپور رفتم، به طوس، به ری به اصفهان، هیچکدام مرا نمیشناختند؛ آنها به پیلهها باور داشتند تا به پر پروانه. با آنکه مردمان شهرها با من غریب برخورد میکردند، اما شهرها نه، فردوسی نه، خیام و صائب و عطار نه! غزالی و نظام الملک نه! پارسی نه، تاریخ نه!
تا سخن از اینها به میان میآمد مرز رنگ میباخت، شاهنامه که در دستم بود، مرز ایران بود و توران. حرف از پنجهیر و هیرمند، کابل و نیمروز، غزنه و غور، الوند و البرز، بلخ و گوزگانان، هرات و پوشنگ، نیشاپور و آذربایگان، شوشتر و همدان و دیلمان بود.
گذشته آرمان است، آرمانی دستنیافتنی شاید، اما زیباست، رفوست، رشته است، سایهبان است، تلنگر است؛ تا بدانیم که ما یکی هستیم، یکی بودیم، برابر، همنفس، همسایه، شانه به شانه کوچههای تاریخ را قدم زدهایم؛ دو راهی همیشه پایان همسفر بودن نیست و شب پایان همسایگی!
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #413
1.23K
- ❤ 21
- 👍 3
- 🥰 2