پنجرهای رو به گذشته
هفت
" عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ. عَنِ النَّبَإ العَظِیمِ..."
وقتی بچه بودم و در مسجد سیپاره میخواندم، مادر میگفت هر وقت که سورهی عَمَّ را سبق گرفتی باید به دیدن عمهات بروی، برایش شیرینی ببری، دستاش را ببوسی و از او دعای خیر بگیری. از همان کودکی عمه در ذهن من نمادی از مهربانی شد و نماد ماند.
عمه نمادی از زنان پس از جنگ بود، مثل خیلی از زنهای این سرزمین. آنان که بیوهگی دیدند و نامردی؛ آنان که بین دو گزینه مثل دو دندانهی یک منگنه قرار گرفتند؛ یا میمانی، میسوزی، میسازی و بچههایت را بزرگ میکنی؛ یا شوهر میگیری و یک عمر حسرت دیدن بچههایت را به دل میکشی. حسرت بوسیدنشان، غم این که سیراند؟ گشنهاند؟ کفش دارند؟ ندارند؟ زن کاکا بهشان توجه دارد یا ندارد؟ عید وقتی به دختر و پسر خودش لباس نو میخرد یک گز پارچهی لیلامی برای آنها هم میخرد یا نه؟ زمستان بچههایش را پای کرسی گرم میخوباند، بچههای تو را در اتاقی سرد. لحاف کهنهی موشخوردهای رویشان. اگر کار اشتباهی ازشان سر بزند، زن کاکا سیخ گوگرد داغ میکرد و به پشت دستشان میچسباند. از همه بدتر زخم زبانهای زن کاکاست:
_ جوجه چلپاسههای بیاصل و نسب
_ مُدر شَما ته لنگا شو خو شیشتهیه پیسی شَما ته سر منه
_ و...
عمه اما گزینهی اول را برگزید. دو دختر یتیماش را به دندان گرفت و بزرگ کرد. شوهرش چریک بود. از مرز میگذشت که از ایران سلاح وارد کند. او را گرفتند البته نه به عنوان مجاهد، جلبی. به شهر که آوردند اقواماش او را شناختند به دست خاد دادند:
_ ای مرتکه به ته زندهجون سر کمیتهیه شما مایین اور جلبی ببرین، خب رقمیه، آخه ای بَیدُالله خاگانیه
به خاد رفت و دیگر برنگشت، نه زنده نه مرده.
عمه میگفت من برای دیدنیهایم زنده ماندم، وقتی به دنیا آمدم یک روز برفی و سرد بود، به جواب اولین صدایی که از من شنیده شد بیبی خدیجه گفت: خاک! مرگ! داغپوش پسرهایم تو شدی. آخر پیش از عمه، بیبی حیات دو پسر آورده بود که نماندند.
عمه زن بیریایی بود، مهربان بود، بیآلایش بود. لاس پاک میکرد، میرشت و جلک تاب میداد. قزینهایش را در خریطهای میگذاشت، چادرشب سر میکرد و با من به سر ریگزار میبرد. میفروخت، برای طبیه پارچه میخرید و به ایران میفرستاد. هر وقت خبر میشد که قرار است کسی از محله به ایران برود حتما باید چیزی برای طیبه میخرید. همسایهها عمه را مادر طیبه صدا میکردند، طیبه که مرد، شد مادر سعیده.
تا یک سال و نیم، از مرگ طیبه خبر نداشت، هنوز هم پارچهای، پیراهنی، روسریای میخرید و به دست کسانی که به ایران میرفتند، میداد. آنها هم میگرفتند و به روی خودشان نمیآوردند که طیبه زیر خروارها خاک است. بعضیهاشان بغض میکردند، وقتی ذوق عمه را برای فرستادن هدیهاش میدیدند، اما پیش عمه خودشان را از دست نمیداند. پارچهها، پیراهنها و روسریها را بعدا به بیبی حیات میدادند و بیبی قایمشان میکرد.
یک بار کسی به اشتباه پیش عمه از مرگ طیبه گفته بود، اما خیلی زود زبانش را پس کشیده بود، عمه مثل مرغ سرکنده به خانه آمد، مادر آراماش کرد:
_ دروغ گفته، البت دگه طیبهای بوده، اخه او هفته مُدر حاجی احمد از ایران آماد، میگفت به عروسی به جنتآباد بودم، طیبه تیار و خوشال بود، تا سر کوهها سلام میگفت
مدتی دیگر هم گذشت، بیبی حیات دیگر تاب نیاورد، با لحن شوککنندهای به عمه گفت. هفتهها خرج و خوراک عمه گریه بود. حالا تنها دلخوشی عمه ما بودیم و دخترش سعیده. با رفتن بیبی حیات داغ دیگری به دلش نشست. اما همچنان ایستاده بود، زندگی میکرد و با زبان حال به ما درس استوار بودن میداد. از همه بیشتر من با عمه نزدیک بودم، پدر که عصبانی میشد و تشرم میزد، آغوش عمه پناهگاه امن بود. وقتی دانشگاه را شروع کردم، عمه هر از گاهی مقدار پولی ذخیره میکرد و به من میداد که خرج اتاق کنم. پنجشنبهها که به خانه میرفتم با همه اعضای خانواده دست میدادم، اما عمه تا مرا بغل نمیکرد و نمیبوسید آرام نمیگرفت:
_ ننه! بچهی درس خونه مه! بچهی کتاب خونه مه! مُلّای مه ننه
_ کو سی کو به گوشی مه کی زنگ زده
_ هزار ساله شی ننه
عمه کمکم داشت با داغ طیبه کنار میآمد، مثل داغ بیوه شدن، عبدالحمید دامادش به سرش زد که زن و بچههایش را به ایران ببرد. باز چند روز اشک عمه بند نمیآمد، اما ته دلش خوشحال بود که کاش تنها دخترش زندگیای بهتر از او داشته باشد.
خبر آوردند که فرقون آجر از بالابر خطا خورده و روی کمر عبدالحمید فرود آمده، عبدالحمید به کما رفت، مرد. به خانه رفتم عمه همین که در را باز کرد مرا به آغوش کشید:
Post #381
1.08K
- 😢 19
- ❤ 3
- 👍 1
- 😁 1