پنجرهای رو به گذشته
چهار
من ساده به دنیا آمدهام، ساده زیستهام و شاید ساده و بیسر و صدا از این دنیا بروم؛ در میان این همه سادگی ولی سخت زندگی کردهام و زندگی هم بر من سخت گرفته است. زندگی به استادی خشن میماند که تا چیزی را خوب شیرفهمت کند؛ گوشات را تاب میدهد؛ قلم را در انگشتانت میفشارد؛ کف دستانت را با چوب مینوازد و گونههایت را با سیلی سرخ نگهمیدارد؛ و تو در دلت از او بدت میآید.
زندگی وقتی صبحهای سرد وادارم میکرد تا با پاهای برهنه گل لگد کنم؛ وقتی سوری سنگین علف را بر دوشم میگذاشت، وقتی لای و لوشهای بدبوی جوی کاریز را به سرم بالا میریخت؛ وقتی بیل دستم میداد، موزه پایم میکرد و به آبیاری آیِش دوم میفرستاد؛ ازاش خوشم نمیآمد. من فردا امتحان داشتم؛ پایم را موزه زخم کرده بود؛ آب به داخل موزه نفوذ میکرد و زمانی که در گل فرو میرفت نمیتوانستم خودم را از شر گلهای سمج رها کنم؛ با دست، دهانهی موزه را میگرفتم و بالا میکشیدم.
نفرتم از زندگی زمانی بیشتر میشد که جلو دیگران تحقیرم میکرد؛ گاهی برای جسامت نحیف؛ گاهی برای بلند نکردن ناوه، پشتهی گندم، گونی جو و... اما حالا دوستش دارم، با همهی سختگیریهایش، مثل پدر.
پدر هم مثل زندگی سخت میگرفت، میگیرد؛ او هم از زندگی یاد گرفته بود؛ گرفته است. برای نماز صبح یکبار بیشتر صدا نمیکرد، بیدار نمیشدی بار دوم چنان فریادی بر سرت میزد که نمیدانستی کی آفتابه را آب کردی، کی دستنماز گرفتی و کی نماز خواندی؟ یادم میآید آن زمان که در ایران بودیم، پدر دستش بازتر بود؛ جوانتر بود؛ بناء بود و گاهی چاه میکند. اولینبار روی ورق مقوایی حروف الفباء را نوشت، دستم داد و به من آموخت؛ مدرسه نمیرفتم، اما در خانه نیمی از کتاب کلاس اول را میخواندم و مینوشتم به لطف پدر. خودش شبها کلاس سوادآموزی میرفت؛ مسجد مهاجران افغانستانی، عمرو آباد، ورامین، معلم اسکندر. بعضی شبها من هم با پدر به مسجد میرفتم؛ یکبار معلم اسکندر مردی را سرتخته خواست و بهاش گفت که خمیر دندان بنویسد؛ مرد گچ در دستش ماند؛ معلم اسکندر با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: اگر از این بچه بخواهم، مینویسد. من این جملهی معلم را امری گرفتم و چسپ از جا برخاستم؛ با گچ نوشتم دندان اما خمیرش را درست نتوانستم بنویسم. تشویق شدم. پدر خوشحال شد؛ شاید به من افتخار میکرد؛ هنوز این خاطره را برای دوستانش تعریف میکند.
اینجا که آمدیم خیلی چیزها فرق کرد؛ کار دیگر شب و روز نمیشناخت؛ پدر دستتنگ شد. مادر میگفت: کاش از ایران نمیآمدیم؛ وقتی پدر با بار خار میآمد. خر نداشتیم؛ خر ایوب را به خار برده بود؛ عصری رفتم تا از چاه مسجد آب بیاورم؛ ایوب پرسید: پدرت هنوز از خار نیامده؟ گفتم: نه! گفت: از صبح وعدهی نماز رفته چهکار میکند؟ یک چنگ خار که این همه وقت نمیخواهد. پدر آمد؛ داشت با سوزنسنجاق خارهای دستش را بیرون میکرد؛ حرف ایوب را گفتم؛ مادر ناراحت شد؛ پدر گفت: خری که ندشته باشی بم خری هم نمیارزی!
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #302
1.75K
- ❤ 22
- 😢 5
- 👍 3