پنجرهای رو به گذشته
سه:
بچهی ده که باشی سقف خواستههایت کوتاه است، به قدر این که نیمه شب از خواب بیدارت نکنند که میراب گفته آب به دهنهی شماست، با پدر به آبیاری برو. تو هم چارهای نداشته باشی، با چشمهایی پر از خواب، چراغ رکابی را در دست میگیری و از این پَل به آن پَل دنبال پدر میدوی. از رخنهها، سر پَلها، از وسط کشتههای تازه آبدادهی زمین مردم میگذری تا سر دهنه برسی، آنجا میبینی میراب با چند نفر که بعد از شما قرارست آب بهشان برسد نشستهاند، هر کدام چراغ رکابیای در کنارشان گذاشته و آنانی که شاید تا دیر وقت منتظر آب باشند با خود چای هم آوردهاند. به پدر چای تعارف میکنند:
_ بشنین یک پیالهی چایی بخورن، اَو بلَی سبثتا مُدر عبدریمه، رد از او هم سراج مایه شفتلا خور اَو ده
_ همو غال موشار خوب لقد کو
_ دهنهی شَما راسته کرده یه؟
پدر هر جا را که میخواهد بیل بزند تو باید چراغ در دست کنارش باشی تا ببیند از کجا قیچ برمیدارد، جایی موش سوراخ نکرده باشد، دهنهای نبرده باشد و قسمتهای آخر زمین درست آب خورده باشد.
آبیاری که تمام شد تو و پدر با پارچههای ورمالیده و پاهای گلمال به خانه برمیگردید، مادر هنوز بیدار است، بیبی میپرسد:
_ زمین ادله اَو خورد؟
_ صب برگم ماییم تی گلا ایشته برگ میاری؟
هنوز سرت را روی بالش جابهجا نکردی که مادر صدا میزند و تو را به رفتن برای آوردن برگ فرامیخواند، آخر نه این که پایان ثور است و کرمهای پیله دارند دهه میخورند، غرولندکنان از خواب شیرینی که با تمام دنیا عوضش نمیکنی، برمیخیزی، نماز صبح را طوری که شگونش به جا شود میخوانی، چاقو ارهات را از سر رف خانهی هیزمها برمیداری و به کوچه میزنی. زمین نزدیک است، از دم سرا که چند قدم برمیداری، پدر را روی درخت میبینی، شاخههای چند درخت توت را یکی یکی بریده و پایین پایش خرمنی از چوپ با برگهای درشت افتاده است، تا قدم از در چوبی باغچه که با حلبهای روغن پوش شده به داخل میگذاری پایت روی گل میلغزد، به زمین میخوری و نیم پارچهی تنبانت گلی میشود، پدر با لحنی نزدیک به عصبانیت از تو میخواهد تا مواظب باشی. شاخههای پایینی درختها را صاف میکنی، بعد دستهدسته به خانه انتقال میدهی، شاید پنج تا شش بار مسیر خانه تا زمین را میپیمایی.
بچهی ده که باشی بدون چای و صبحانه به مکتب میروی، دستهایت را دستههای برگ سبز کرده و سرانگشتانت را چوبها خراشانده، معلم دارد حاضری میخواند و تو حتی فرصت نکردهای که درست دستهایت را بشویی و موهایت را صاف کنی، چهل دقیقه راه را در کمتر از نیم ساعت قدمکش کردهای تا سر وقت برسی.
بچهی ده که باشی خیلی امتیازها داری، صادقی، سادهیی، بیریایی، بیآلایشی و... اما خستهیی، دمپاییهایت پلاستیکیست و کیفت رویش نشان یونسف است، یا دستمالی چهارکنج که کتابهایت را در آن بستهیی. دستهایت زِبراند، چشمهایت خمار جرعهای خواب و کارخانگیهایت را در صنف مینویسی. دیشب همین که سفره جمع شد، نشستی تا پرسشهای تمرین تاریخ را حل کنی، آخر تو از همین صنف پنج به تاریخ علاقهی عجیبی داری، درس جدید را پیش از معلم نوراحمد تو توضیح میدهی؛ هنوز تمرینها نیمه نشده بود و کارخانگی ریاضی هم مانده بود که مادر چراغ رکابی را به مطبخ برد و تو در تاریکی قلم در دست منتظر ماندی تا ظرفها شسته شد و مادر چراغ را آورد.
بچهی ده که باشی تفریحات بعدِ آمدن از مکتب ساعتی خواب و نوشیدن پیالهای چای است، گوش گرفتن رادیو دری، برنامهی گلچین موسیقی با اجرای آقای وفا. صبحها پیک سلامتی، تقویم تاریخ، شام اخبار و تحلیلهای سیاسی و برنامههای ادبی که برای نخستینبار به تو میفهماند شاعر زنده هم وجود دارد. صبح جمعه خانم بیات رمان میخواند و بعد از ظهر نمایشنامه است؛ اذان عصر نزدیک است، تو باید ارهات را برداری و برای آوردن علف به باغچه بروی؛ فراموش نکن تو بچهی دهی.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #301
3.7K
- ❤ 27
- 👍 15