پنجرهای رو به گذشته
دو:
آدمی در زندگی گاهی به رهنوردی تشنه میماند که در صحرایی خشک به سختی قدمها را از پیاش میکشد، مشکی تهی بر دوش به امید آن که به چشمهای برسد، بنوشد و برای ادامهی راه پرش کند. در این میان میشود به چشمهای بربخورد اما با نوشیدن نخستین جرعه درمییابد که آب شور است، باز مینوشد و آب همچنان شور... تشنهتر میشود و به میسرش ادامه میدهد، میرود، میرود در آرزوی چشمهای دیگر که شور نباشد، که تشنهترش نکند، که رمق راهپیودن بیابد...
میرود، میرود و مشک تهی را کماکان بر دوش دارد.
خواستههای آدمی هم چنیناند...
بیبی حیات اما این گونه نبود، خواستههایش محدود به چند من گندم، چهار شاخ کنده و تنی سالم بود. تفریحاش در عصرها خلاصه میشد که چادرنماز سیاهش را به سر کند، سطل را به دست گیرد و به بهانهی آب آوردن از خانهی همسایه، دمی اختلاط کند، گره از بغچهی دلتنگیهایش باز کند، درد دل کند و به هر شنونده سهمی بدهد، از گاوش که هر سال آوست میشد و یک گوساله میآورد، بگوید؛ آخر گاو استاق برای صاحبش بار است، بیبی از گاو و از گاودوشهاش تعریف میکرد و این که تا بیست روز پیش از زاییدن شیرش را دریغ نمیکرد و این که به کارد آمد، نظر شد. گاوش مرد و گاودوشهاش شکست.
بیبی حیات میگفت: چشم آدمی سنگ را میترکاند!
او از ملای محل تعویذ نظر گرفته بود، با پارچهای گلدار پوشش کرده بود و بر شاخ گاو آویخته بود.
بیبی بیشتر عمرش را به تنهایی به سر برده بود، در جوانی شوهرش زن نو گرفت و کهنه را دلآزار دید؛ به شهر رفت و همانجا کشته شد؛ میگویند به دست سربازان تازهوارد شوروی. در میانسالی یکه پسرش را به زور سربازی بردند، وقتی بعد از دو سال برگشته بود مردم نمیشناختنداش؛ بیبی حیات با همسایهها خو گرفته بود، خانوادهاش شده بودند.
بیبی حیات میگفت: کسِ بیکسها خداست!
با همین همسایهها از محاصرهی زندهجان به برناباد گریخته بود، با همین همسایهها خانهی در جنگخرابشدهاش را دوباره ساخته بود، زمینش را کشته بود و درو کرده بود.
بیبی حیات میگفت: آدم زیر کار بمیرد بهتر است تا زیر ننگ!
با همان انگشتان استخوانیاش رابر غرغره را میکشید، سطل را پر میکرد و به خانه میآورد.
اما سالها تنهایی دلش را نازک کرده بود، زودرنج بود، همصحبت شدن با او قلق داشت که همسایهها خوب یاد گرفته بودند و خاله قریش بیشتر.
بیبی حیات میگفت... یک شب تا دم دمههای صبح جز آه و نالهای کنده کنده از او صدایی شنیده نشد؛ دیگر چیزی نگفت.
برای اولین بار گریهی پدر را دیدم، بلند زار میزد. امام اذان میداد و همسایه از دیوار تختبامش نگاه میکرد و شاید اشک در چشم جمع کرده بود که در گرگ و میش صبح دیده نمیشد.
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #300
1.48K
- ❤ 19
- 👍 6