پنجرهای رو به گذشته
یک:
زندگی روی هم انباشتن روزهاست، روزهایی که هر کدام نگارهایست که بر دیوار ذهنمان نصب شده، نقاشیهایی که هر بار نگاهشان میکنیم، دلمان میخواهد تا با قلمموی زمان نقشی تازه بر آنها بکشیم و برخی نقشها را پاک کنیم؛ غافل از این که این نقاشیها فقط قابلیت گردزدایی را دارند و گاه همین هم میسر نیست. گاه از پنجرهی ماشین زندگی به پشت سر که نگاه میاندازیم، میبینیم آدمها، درختها و خانهها رو به عقب میروند و از ما دور میشوند، ما همچنان میرویم تا به ایستگاه مرگ برسیم. بچه که بودیم همهی شور و شعفمان در شبی که پدر قول داده بود تا فردا صبح به شهرمان ببرد، جمع میشد. وقتی ماشین حرکت میکرد از شیشهی پنجره به بیرون نگاه میکردیم و با هیجان خاصی تک تک درختها، خانهها و آدمها را دید میزدیم، در عالم کودکانهیمان نقشهی شهر را در ذهن مهندسی میکردیم و شگفتزده به آنهایی که انگار داشتند به سمت ده میرفتند چشم میدوختیم تا از جلو دیدمان گم میشدند.
اما دیگر ورق برگشته و همه چیز فرق کرده، ما بزرگ شدهایم، حالا دیگر میدانیم غم چیست و چهگونه خورده میشود. اکنون میدانیم آن تکه نانهایی که از سفرهی خانه برمیداشتیم و عصرها سر سهراهی دم محلمان میخوردیم، از کجا میآمد.
ما آنجا منتظر آمدن گلهگاو مینشستیم. بصیر و غلامشاه گلهگاو چرانهای محل بودند. صبح زود گاوها را به دشت میبردند و بعد از عصر میآوردند، خسته بودند و کوفته، چهرههاشان به نان برشته میمانست، عصبانیت را میشد از دور در صورت برافروختهی غلامشاه دید، معلوم بود گاوها خیلی اذیتش میکنند، بصیر اما مرد آرامی بود. اولین گاوی که ماما کنان از دالان کنار مسجد جامع به کوچه میپیچید، ما بچهها فریاد میزدیم و این سرود را میخواندیم:
گلهگاو سر کرد
مرغ بیبی پر کرد
بیبی به کنج خونه
بیت و غزل میخونه
ادامه دارد...
#مولاداد_رستمی
@ml_rusami
Post #299
1.56K
- ❤ 23
- 👍 11
- 👏 1