شکسته، زیر پا، چون کوزهای افتاده از ایوان
هراتم بین خان ازبِک و خیل قِزِلباشان
کسی مانند من حالش که پرسیدن نمیخواهد
چه خواهد بود احوال کتابی مانده در باران
زمین افتادنم گاهی برای عدهای خوبست
بد خاتون نمیآید زیاد از مردن سلطان
لبی خندان میان یک دل خوش ریشه میگیرد
کسی دیدهست روی طاق هندو مصحف قرآن؟
قشونِ پشت سر خنجر به دستاند و جلو دریا
جلال الدین خوارزمی شدم انگار در میدان
دل من هم میان بافتهایش قصهها دارد
شبیه خشتهای گنبد قابوس در گرگان
غم اول میهمانی بود و صاحبخانه شد آخر
اتابِکها زمانی باج میگیرند از خاقان
به نام آرزو سرگرم کردم لحظههایم را
و حالا مانده باری روی دوش و راه گورستان
جهان با آن همه بیچارگی بیچاره آزرده
فلک کرده رعیتزادهای را نوکر یک خان
برای دلخوشی گاهی خیالی خام هم کافیست
مرا ایکاش مثل زیره میبردند تا کرمان
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #275
2.51K
- ❤ 26
- 👍 13
- 👏 2