هر بار که به گذشته برگشتم، زخمی را دوباره باز کردم که دیگر توان خوب شدن نداشت.
میان "اگر"ها و "کاش"ها گم شدم و هرچه بیشتر فکر کردم، راه خروج دورتر شد.
حالا ذهنم شبیه سیاهچالیست که دیوارهایش را خودم با فکرهایم ساختهام؛ جایی تاریک که حتی سکوتش هم آرامم نمیکند.