خواب دیدم
من و زهرا رفتیم بیرون یهو جو تغییر کرد تو کوچه که راه میرفتم به اطراف نگاه کردم یه مرد عجیب شبیه زامبی دیدم ولی زامبی نبود اول اومد دنبالم بعد من رفتم دنبالش تا میخوردم زدمش🤣🤣
بعد یهو دیدم نصف آدمای اطرافم همینجوری شدن
یعنی انسان عادی بودن ولی میدیدمشون شکل هاشون عجیب بود بعد میکشتمشون و به تیکه های خیلی بدی تقسیم میشدن🤡
آره هیچی دیگه با زهرا رفتیم تو یه بوستان دیدیم یه ایل اونجا واسه محافظت جمع شدن
رفتیم تو از نگهبانا رد شدیم همشونم خانم اسلحه به دست
یهو خانم کریمی و دوتا دیگه از خانمهارو با کل نهممون دیدم
اونور مامان خودت داشت به همه آرامش میداد بعد شما اینور داشتین عکس میگیرفتین اومدم پهلتون
بعد خانم کریمی گفت کیا میان بریم بیرون شهر تو باغ که در امان باشیم
من زهرارو ول کردم پهلو بقیه
دافعیان و بهناز و تو و من رفتیم تو باغ بعد دافعیان اینجوری بود فردا کنکور دارم رفت خوابید یهو بهنازم گمشد رفت بعد خالم یهو با ماشین اومد زهرا رو بهم داد گفت مراقبش باش زهرام رفت تو باغ پی کارش منم داشتم اکسپلور گردی میکردم از اونور مطلب بهت نشون میدادم یهو بیدار شدم خیلی راحت 🤡
Post #20052
5
Forwarded from shooka⁷ .