بسمِ آن ذاتِ مستتر در پسِ پردههای هستی، و به نامِ جمیعِ ارواحِ سرگردانِ روایتهایی که به دستِ تو، مهدیس، از مسیرِ سعادت منحرف گشتند.
ای مهدیس!
ای مبتکرِ شنیعِ آن AU که حتی واژگان نیز از توصیفِ قبحِ آن استنکاف میورزند!
بدان که از امروز، نامت در دیوانِ کبیرِ فجایعِ روایی، ذیلِ بابِ «مسببانِ اختلال در انتظامِ کائنات» مندرج خواهد شد.
تو با مرکبِ خویش، چیزی بر صفحه افکندی که دیگر داستان محسوب نمیشود؛ بلکه مُعَجَّلالوقوعی از انحطاطِ روایی، استحالهی عقل و اضمحلالِ کرامتِ خواننده است.
باشد که از این پس، هرگاه قلم به دست گیری، قوهی مُدرِکهات به حالتِ تعلیق درآید و هر واژهای که قصدِ نوشتنش را داری، پیش از رسیدن به صفحه، دچارِ استحالهی معنوی گردد.
باشد که هر بار بگویی «یه AU سادهست»، در افقِ دوردست صدای نالهی هفت کاتبِ تبعیدی برخیزد و مُهرِ شومِ تقدیر بر پیشانیات بنشیند.
باشد که شخصیتهایی که آفریدی، علیه مؤلفِ خویش قیامِ روایتشناختی کنند و از پذیرفتنِ اوامرِ تو امتناع ورزند.
باشد که هرگاه به گمانِ خویش پایانِ خوشی برایشان متصور شوی، دستی نامرئی از اعماقِ دالانهای مقدرات بیرون آید و با وقاحتی کیهانی، همهچیز را مجدداً به قهقرا ببرد.
باشد که شبهنگام، درست هنگامی که پلکهایت در آستانهی استراحتاند، یک دیالوگِ بیاهمیت اما بهشدت حیاتی در ذهنت نازل شود و تا هنگامِ ثبتِ آن، رستگاری بر تو حرام گردد.
باشد که فایلِ نوشتهات در حساسترین لحظه، به عدمِ محض استحاله یابد.
باشد که ویرگولت علیه تو عصیان کند، نیمفاصلهها از فرمانت سرپیچی کنند و کیبوردت هرگز کلیدِ مورد نیازت را در نخستین تلاش شناسایی نکند.
و باشد که هر بار خوانندهای پس از پایانِ AU تو سکوت کند، این سکوت را نه رضایت، بلکه مراسمِ سوگواری برای بقایای متلاشیشدهی عقل خویش بدانی.
مهدیس!
تو دروازهای را گشودی که خردمندانِ اعصار، حتی از نگاهکردن به قفلِ آن پرهیز داشتند.
اکنون دیگر دیر است.
آن AU نوشته شده.
جوهر خشک شده.
تقدیر مُهر خورده.
و تنها چیزی که برایت باقی مانده، مواجهه با پیامدهای این فاجعهی ادبیِ مهیب و غیرقابلِ استرداد است.
پس برخیز، ای عاملِ انحطاطِ روایی!
قلمت را بردار و ادامه بده.
زیرا اگر قرار است ما را به قعرِ مغاکِ جنون ببری، دستکم با وقارِ یک جنایتکارِ ادبی این کار را انجام بده.
و به خاطر بسپار:
آنچه بر سرِ ما آوردی، فراموش نخواهد شد.
نه توسطِ من.
نه توسطِ شخصیتها.
نه توسطِ خوانندگان.
و یقیناً نه توسطِ آن ویرگولِ بدبختی که از شدتِ فشارِ روانی، در پایانِ پاراگرافِ سوم خود را به مرزِ خودکفاییِ نحوی رساند.
Post #19205
15
Forwarded from 𝑆𝑡𝑖𝑙𝑙 𝐻𝑒𝑟𝑒⋆