TGViewer
Channel Public Channel
نعناع بـرفی هیونگ

نعناع بـرفی هیونگ

@midsnowvk

# теле : @vkville
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6676730405

И в - 𝟒 : 𝟒𝟒 - в тот самый миг
когда последние одежды лунного света покинули землю и
погрузились в сон #ZizБездна я забыла тебя.‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
Subscribers
447
Photos
4
Videos
6
Links
7
Recent Posts 19 shown
Post #4184 12
𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓 فور کنید
-
Post #4182 19
‌‌ 𝔏𝛐𝑟𝛈 فور کنید
-
Post #4180 17

Forwarded from ‌‌ 𝔏𝛐𝑟𝛈

به حفره‌های سرم نگاه می‌کنم؛
من یک فضای خالی‌ام. فضای
منفیِ اولین نقاشیِ مایوآن.
یا جایِ خالیِ سایه‌ای در اتاقی تاریک.
وجودم را حس نمی‌کنم. وجود دیگران را نیز.
و هرچه چشم برمی‌گردانم،
خودم را هم نمی‌بینم.
من خاکستری‌ام. ‌در آسمانی بی‌فصل.
با دو حفره در چشم‌هایم و
بدونِ رنگی در رگهایم.
Post #4177 18
𝔖ᦅ𝗆𝖻𝗋𝖺𝗌 فور کنید
-
Post #4176 20
‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌𝚮so فـور کنیــد
-
Post #4172 10

Forwarded from 𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓

🪦«آن‌داستان‌زیبایی‌وجودِ‌‌ماهِ‌سرمه‌ای‌مانند‌تو!»
و‌آنقدر‌مجنون‌و‌یا‌همان‌دیووانه‌وار،‌
زیبایی‌ژرفائ‌‌وجودت‌‌مرا‌چون‌یک‌پیچک‌‌ِ‌سبزدرگیر‌و‌
همانند‌مواد‌‌غلیظ‌شده‌در‌خونِ‌رگ‌ها‌مرا‌‌معتاد‌
خودش‌کرد‌!‌
که‌بعد‌از‌آن‌‌ثانیه‌و‌این‌داستان‌زیبایی‌وجودِ‌
گیراییِ‌تو،‌زندگانی‌دگر‌برایم‌پوچ‌و‌هیچ‌
می‌شد،‌‌
وقتی‌حتی‌یک‌دقیقه‌نبودی،
و‌من‌در‌آن‌یک‌دقیقه‌خدا‌را‌شاهد‌می‌گیرم‌که‌چطور!این‌من‌غرق‌می‌شد‌در‌عمیق‌ترین‌نقطه‌،
بودنت‌روشنی‌بخش‌است‌و‌‌‌نبودنت‌
تاریکیِ‌مطلقی‌است‌که‌هیچ‌انسان‌عاشقی‌
حتی‌‌‌نمی‌تواند‌اندکی‌از‌حال‌خویش‌را‌برای‌
خودش‌بفهماند.
میدانی‌چیست‌عزیزترینِ‌من؟!
تو‌اگر‌با‌یک‌دقیقه‌نبودنت‌در‌کنارم‌می‌توانی
دنیایِ‌من‌را‌به‌سیاه‌چاله‌ای
همانند‌برلیانِ‌سیاه‌و‌براقِ‌از‌تاریکی‌این‌برلیان
‌(الماس‌قیمتی)بکشانی‌،
دقیق‌به‌همین‌‌اندازه‌و‌زمانِ‌یک‌دقیقه
حتی‌بیشتر‌از‌این‌اندازه‌از‌حد‌‌هم‌می‌توانی‌با‌وجودِمملو‌از‌پاکی‌زیبایی‌خود‌مرا‌خوشنود‌بسازی‌.
🚬یادی‌کنیم‌از‌داستایفسکی‌در‌کتابِ‌
‌     -شب‌های‌ر‌وشن‌،نقل‌قولش‌را‌
‌     که‌میگویید:
آرزو‌می‌کنم‌که‌آسمان‌سعادتت‌همیشه نورانی‌باشد،
و‌لبخندِشیرینت‌همیشه‌روشن‌و‌مصفا باشد،
و‌تو‌را‌برای‌آن‌دقیقه‌ی‌شادی‌و‌سعادتی
که‌به‌دلی‌تنهاو‌قدر‌شناس‌بخشیدی‌دعا می‌کنم،
خدای‌من‌یک‌دقیقه‌ی‌تمام‌شادکامی
آیا‌این‌نعمت‌برای‌سراسر‌زندگی‌یک‌انسان کافی نیست؟!-
آری‌عزیزکردهٔ‌این‌قلب‌من!💕

‌«تو‌می‌توانی‌آشوبِ‌این‌تن‌را‌به‌ترنّمِ‌روح، وپریشانیِ‌حالش‌رابه‌شکوهِ‌آرامش‌بدل کنی
تو‌آن‌معجزه‌ای‌که‌می‌توانی‌دلِ‌بی‌قرار‌را‌از خویش‌برهانی‌و‌در‌رگ‌های‌خاموشِ‌این‌
تن، دوباره‌میلِ‌زیستن‌جاری‌کنی…
وجودِ‌تو، رازِ‌ناگشوده‌ی‌تمامِ‌تپیدن‌های‌من است؛
و‌چشم‌هایت، آن‌چشم‌هایی‌که‌گویی‌خدا تمامِ‌ناگفته‌هایش‌را‌درژرفای‌آن‌ها‌به‌امانت گذاشته است،‌  ‌🪦‌🪦
چشم‌های‌خستهٔ‌تو‌آن‌قدر‌زیباست‌که‌گویی تمامِ‌اندوهِ‌جهان‌در‌آن‌ها‌خانه‌کرده،
اما‌هنوز‌چیزی‌از‌جنسِ‌آسمان‌در‌ژرفایشان می‌درخشد؛
چیزی‌که‌نه‌خستگی‌ازآن‌می‌کاهد،
نه‌گذرِ‌روزگارازآن‌می‌رباید…🪦
ودر‌نهایت‌اگر‌روزی‌از‌من‌بپرسند‌خدا‌را‌کجا دیده‌ای، ازهیچ‌معبدی‌سخن‌نخواهم‌گفت؛
تنها‌به‌چشم‌هایت‌اشاره‌می‌کنم،
به‌همان‌دو پنجره‌ای‌که‌جهان‌ازآن‌ها‌زیباتر شدومن، بی‌آن‌که‌بمیرم، معنای‌جاودانگی‌رافهمیدم.»🤍
· ـــــــــــــــــــــ‌ ‌ ‌ ‌
⭐️𝐈𝐒‌𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒‌𝐓⭐️
‌  ‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌    ‌    ‌‌ ‌‌ ــــــــــــــــــــ ·
تو‌رانه‌به‌شعر، که‌به‌جان‌می‌سرایم
که‌در‌وصف‌تو، ازواژه‌هاوامانده‌ام
اگرتمامِ‌جهان‌رابه‌من‌ببخشند، چه‌سود؟!
من‌آن‌جهان‌راکه‌تونباشی، نخواسته‌ام
───୨🌟 حـامـے 🌟୧───
Post #4167 11

Forwarded from ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .

   ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌   ‌ ‌ 

​اما نفسش به یک‌‌باره حبس شد. افکاری درون ذهنش شکل گرفت که گویا رگ‌های پیچیده‌ی خون درون بدن است؛ قلبی سنگین و قفسه سینه‌ای پر از درد، تپیدن را فراموش کرد و تمام درد به سرانگشتانِ پسر انتقال یافت و ریتمِ پیانو تیز و پردرد رقصید. به یک‌باره دست‌هایش از پیانو جدا شد، اما ملودی توی ذهنش نه؛ شروع کرد به رقصیدن. جلوی دو جفت چشمانِ وحشی که فقط برای او نرم بود رقصید... چرخش‌ها ادامه یافت تا زمانی که جلوی آن جفت چشم که همیشه، حتی در تنهایی‌هایش او را نظاره می‌کرد، دست‌هایش را روی صورت مرد کشید و متوقف شد. با پوزخندی که تلاش می‌کرد همه‌چیز را مخفی کند لب زد:
​— دیوارهای این جهنم هنوز زنده‌ان. اما تماشا کردنِ خالی کافی نیست... بگو، این رقصِ خدایت چطور بود؟
​مرد که تا حال حتی یک ثانیه چشمش رو از پسر نگرفته بود خندید، چانه‌ی پسر رو گرفت و خیره به چشمانِ یخی‌اش جوابِ پسر رو داد:
​— هیچ‌چیز از تو برای من کافی نیست... تا زمانی که تمامِ این نفس‌ها درون ریه‌های من تمام بشن.
​پسر خندید و بدون اینکه چیزی بگه سمت چراغ شیشه‌ای رفت و اون رو رها کرد و حال زمین پر از خرده‌شیشه بود. مرد گیج به الهه‌ی بلورینی که درون اون حریر مشکی پرستیدنی‌تر دیده می‌شد نگاه کرد.
​پسرِ مو سپید، بی‌آنکه لکنتی در قدم‌هایش باشد، گامی به جلو برداشت؛ صدای به‌هم کشیده شدنِ بلور زیر پاهایش پیچید، اما پوزخندی عمیق‌تر روی لب‌هایش نشست.
​خم شد، تکه‌ی تیزی از شیشه را از روی زمین برداشت و انتهای تیره و خاموشِ تالار را نشان رفت:
​— این شیشه‌ها نشکستن تا تاریکی رو تاریک‌تر کنن... اینا شکسته شدن تا بازتابِ اون چیزی باشن که پشت سرت ایستاده.
​مرد مو مشکی با شتاب برگشت، اما سایه‌ای که روی دیوار افتاده بود، سایه‌ی غریبه‌ای نبود؛ تصویری از خودش بود با لبخندی که گوشه‌ی لبانش شکل گرفت و به الهه‌ی مو سپیدش خیره شد.
​پسر زیر گوشش زمزمه کرد:
​— حال بگو... کدومتون قراره امشب من رو بپرسته؟
Telegram attach 📎
Post #4166 9

Forwarded from ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .

   ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌   ‌ ‌ 

آنجا بود؛ درون آن تالار قدیمی و خاک‌خورده. تالاری که روزی مجلل‌ترین بود و از صدای تشویق‌ها و غرور پر می‌شد، اما حال جز نالهٔ چوب‌های خردشده و وزشِ بادِ سرد در دالان‌هایش به گوش نمی‌رسید. دستش را روی پیانوی خاک‌گرفته‌ی گوشه‌ی سالن کشید؛ دستی که ساعت‌هایی قبل آغشته به خون بود، حالا بوی حسرت را منتقل می‌کرد. پرده‌های زیبا و مخملین زیر لایه‌ای از غبارِ سنگین جان داده بودند و چلچراغِ عظیمِ سقف، خاموش و بی‌رمق، مانند شاهدی لال به سقوطِ آن امپراتوریِ کوچک نگاه می‌کرد.
​این سالن، روزی معبدِ شخصیِ او بود؛ جایی که افکارش او را به سمت جایگاه می‌‌کشاند تا شاهد رقص زیبای پسر باشد و به نت‌های پیانوی مو سپید گوش سپارد.
​صدای دلخراشی از سمت خروجی سالن آمد، اما پسر بدون نگاهی به خروجی، به سمت پیانو چرخید. گویا او تنها کسی بود که حق داشت با حرکتِ انگشتانش روی کلیدهای عاجی و پروازِ بدن ظریفش روی چوب‌های صحنه، سکوتِ سنگین و تاریک آن قصر را بشکند و تالار را به شکوه سابقش بازگرداند. اما این کار یک قانون داشت...
​— پسرم هوس رقصیدن کرده؟
​پاسخی دریافت نکرد. درست بود؛ در آن مکان که مو سپید خدایش بود و جایگاه و پیانو زمانی بنده به‌حساب می‌آمدند، فقط یک پرستش‌کننده وجود داشت: مردی با موهای مشکی و نگاهی لبریز از جنونی تاریک و خفقان‌آور؛ مردی که عشق را با تملکی مطلق معامله کرده بود. برای او، پروازِ پسر روی صحنه رؤیایی بود که هیچ‌کس حتی در خواب‌هایش حق داشتنش را نداشت. مو سپید معجزه‌ای ممنوعه بود؛ شیشه‌ای زرین و گلی سمی که هیچ جفت‌چشمی در جهان، حقِ به تماشا نشستنش را نداشت.
​امشب هم مانند شب‌های قبل، بوی چوبِ کهنه و مومِ سوخته با عطری از تنهاییِ مطلق آمیخته بود و تنها گرمای آن سالن به منفورترین دوست‌داشتنیِ پسرِ مو سپید تعلق داشت؛ کسی که زیر نورِ یخی و لاغرِ مهتاب که از شیشه‌های منقوشِ پنجره به درون می‌سرید، کنار پیانوی سیاه‌رنگ ایستاده بود.
​صدای سنگینِ گام‌های مرد روی چوب‌های صحنه پیچید. سایه‌اش قد کشید تا روی بدنِ برف‌گونِ پسر، زیر آن حریر مشکی افتاد. دست‌های گرمش از پشت سر، دورِ کمرِ باریکِ او حلقه شد و نفسِ داغش نرمه‌ی گوشِ پسر را سوزاند:
​— دوباره تشنه‌ی ملودی‌هایت شدی، مرواریدِ من؟ یا هوس کردی پرده‌های تاریکِ این تالار رو با رقصت به بازی بگیری... و قلب من رو به آتش بکشی؟
​پسرِ مو سپید چشمانش را بست، تمامِ وزنش را به تنِ مرد تکیه داد و با لحنی خسته اما پر از غرور زمزمه کرد:
​— شاید همه... اما الان سکوتِ این‌جا بیش از حد بلنده. دلم می‌خواد بنوازم تا این دیوارهای سنگی خرد بشن. دلم می‌خواد اون‌قدر روی این سکو بچرخم که نفسی درون سینه باقی نمونه.
​مرد سرش را در گودیِ گردنِ او فرو برد، عطرش را به ریه‌هایش هدیه داد، فشاری محکم به کمرش آورد و با صدایی کم‌حجم اما پر از سلطه و خشم گفت:
​— پس بنواز... و بچرخ. اما فراموش نکن که این آهنگ، این قدم‌ها و این نفس‌ها فقط مالِ منه... و تو حتی حق گرفتنش رو از من نداری. اگه حتی یک نت از شیشه‌های این عمارت بیرون بره یا سایه‌ی دیگه‌ای رقصت رو ببینه، خودم این معبد رو روی سرِ هردومون خراب می‌کنم. می‌دونی که تو شاهکارِ پنهانِ منی... و هیچ‌کس نباید تو رو بپرسته جز من.
​پسرِ مو سپید پوزخندی از سرِ لذت زد، دست‌هایش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و با اولین ضربه، جنونِ خفته‌ی سالن را بیدار کرد... و برق هیجان را به چشمان مرد هدیه داد.
نت‌های پیانو به نرمی نواخته می‌شد و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد...
Older posts →

About this channel

How can I read @midsnowvk without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for نعناع بـرفی هیونگ: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does نعناع بـرفی هیونگ have?
نعناع بـرفی هیونگ (@midsnowvk) has 447 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does نعناع بـرفی هیونگ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →