که گفت: دو ساقِ عظیم و بیتنه از سنگ،
در دلِ بیابان برپا ایستادهاند؛ و نزدیکشان، بر ریگزار،
نیمهفرو رفته در خاک، سیمایی شکسته آرمیده است؛
سیمایی با اخمی گرهخورده،
و لبی چروکیده،
و پوزخندی از فرمانرواییِ سرد:
که حکایت میکند پیکرتراشش، آن هیجانها را نیک خوانده بود؛
هیجانهایی که هنوز، مُهرخورده بر این سنگهای بیجان،
بر جای ماندهاند؛
آن دستی که به ریشخندشان گرفت، و آن دلی که در سینه پروردشان.
و بر پایانهی آن تندیس، این سخنان نقش بسته است:
نام من ازیماندیاس، شهنشاهِ شهان
به کردار من نظر کنید و نومید گردید،ای زورمندانِ جهان!
هیچ چیز جز این، بر جای نمانده است.
پیرامونِ زوالِ آن ویرانهی سهمگین، بیکران و برهنه،
شنهای تنها و هموار،
تا دورترین افقها،
کشیده و گستردهاند.
پرسی بیش شلی غزل سرای انگلیسی-ممتحن