میدرو کمیک با افتخار تقدیم میکند
ترجمه: Barracuda Vol 6: Deliverance
[مطالعه ولوم قبلی]
سخنی از خالق اثر:
این داستان در موردِ یک جزیره به انتهای
خود نزدیک میشود. در این داستان، یک
کشتی متعلق به دزدان دریایی به یک
اسطوره تبدیل گشت، دوستیِ میانِ سه
نوجوان چالشهای بسیاری را از سَر
گذراند، چندی از مردانی سلطه جو و جاه
طلب طعمهی غرور و گستاخی هایشان
شدند، زیباییِ زنان توسطِ شهوتِ مردان
سلاخی شدند، مذهبیونی متعصب که غرق
در اعتقاداتِ خود بودند؛ غرق در همان
جنونی که موجب میشود تا در اعماقِ
اقیانوس مغروق گردند، آنجا که هیولاهای عظیمالجثهی دریایی با نظارت و دقت در
انتظار نشسته اند تا تمامیِ جاه طلبی ها و
تمایلاتِ انسانِ مغروق را تمام و کمال
بِبَلعند....
اکنون در دماغهی کشتی باراکودآ اسکلتی
که دستمال سری قرمز بر سَر دارد قرار
گرفته است. نمادی از جاه طلبی غایی
-اسکلتی که آنجا است تا ناظر بر گذرِ
زمان باشد، تا مانع از فراموشی گردد،
حتی در زمانی که ما دیگر هیچ
موجودیتی نداریم، آن زمان که چیزی جز
مُشتی استخوان از ما باقی نمانده است،
چیزی جز دندان های نیش مان درونِ
آرواره ای توخالی از ما باقی نمانده است.
اما... سه کودک زمان را تاب آوردند،
دوستی، گذرِ زمان را تاب آورده است. این
دوستی خمیرمایه ی اصلی است که این
داستان را به هم متصل کرده است،
داستانی که بسیار دوست داشتم تا برای
جِرِمی تعریف کنم. جِرِمی، همان شخصی
که به او سلام می کنم و درود می فرستم.
جِرِمی، همان کسی که با نوشتنِ باراکودآ
مسیرِ شغلی ای را در پیش گرفت و با
همان شدت و حِدَتِ آغازینِ خود ادامه داد
و تاب آورد. همان جِرِمی ای که دوستی ای
زیبا را با من فیلیپه دِلابی، شاگرد و همکارِ
چندین ساله ی خود به اشتراک گذارد.
فیلیپه ای که جِرِمی بل اخص به او مفتخر
یود. چندین سال سختی، احترام، و کارِ
زیاد (کارِ بسیار زیاد!) و خنده گذشت تا
آنکه باراکودآ مجدد بتواند بادبان بِکِشد،
همان طور که گفته شد، به همراهِ اسکلتِ
مَردی مُرده تکیه داده بر دماغه ی این
کشتی.
تمام شد
شماره: 6 از 6 [پایان یافته]
🔹گرافیست: امیر سروش
🔺کلینر: ترون
🔻مترجم: مرد بینام
