https://t.me/memoryofmurder
اقیانوس آرام بود؛ وسیع، بیانتها و ساکتتر از چیزی که از اسمش انتظار میرفت. موجها آرام میآمدند و آرامتر برمیگشتند، انگار هیچ عجلهای برای رسیدن یا رفتن وجود نداشت.
آسمان و آب در هم حل شده بودند و مرزشان گاهی فقط یک خط محو بود. هیچ صدای بلندی نبود، فقط نفس کشیدن دریا که یکنواخت و سنگین ادامه داشت.
او آنجا ایستاده بود و به دوردست نگاه میکرد؛ جایی که نه شروع مشخص بود نه پایان. فقط امتداد.
و در آن سکوت عمیق، آدم حس میکرد بعضی چیزها قرار نیست اتفاق بیفتند… فقط باید باشند و دیده شوند.
Post #3300
47
Forwarded from Challenges Death