Post #175
42
40 days
Showing posts older than #177 · Back to latest
Forwarded from RegaPlus

افکارم
مثل ابر
از من جدا میشوند
آرام…
آنقدر دور
که دیگر دیده نمیشوند
گذشته صدایم میزند
نه با کلمات
با خاطره
با درد
با چیزهایی که ناتمام ماندند
نمیدانم
باید برگردم
یا بگذارم عبور کنند
و فقط
به آیندهای راضی باشم
که هرگز انتخابش نکردم
خاطرهها
در تاریکی شب پرواز میکنند
و باد
نام مرا صدا میزند
انگار چیزی هنوز
نمیخواهد رهایم کند
همهچیز
مثل عکسی بینقص است
لحظهای منجمد در زمان
اما من
هنوز اینجا هستم
میان گذشتهای که مرده
و اکنونی که نفس میکشد
ما بارها خودمان را ترمیم کردیم
اما زمان
لغزید
و یادمان رفت
چه چیزهایی را
قرار بود نجات بدهیم
افکارم
باز هم
به ابرها پناه میبرند
و گذشته
آخرین بار
مرا صدا میزند
برگردم؟
یا ادامه بدهم؟
شاید
راضی شدن
تنها کاریست
که از من برمیآید…









