«ریشههای جنگ جهانی اول»
گوردون مارتل
ترجمهٔ بابک محقق
صبحدم یکی از روزهای تابستانِ اواخر ژوئن ۱۹۱۴، وارث تاجوتخت خاندانِ سلطنتیِ هاپسبورگ برای دیدار رسمی وارد شهر سارایووی بوسنی شد. در همان زمان که آرشیدوک فرانتس فردینانت، همسر و همراهانش در خیابان اصلی و پرازدحام شهر در اتومبیلهای روباز و بیمحافظ در حال عبور بودند، جوانی از میان جمعیت بیرون آمد و «شیئی» به سمت آرشیدوک پرتاب کرد.
بمبی منفجر شد: خطر از بیخ گوش او گذشت، منتها بمب بر گونۀ همسرش زخمی ناچیز انداخت، یکی از مشاوران نظامی را مجروح ساخت و چند تن از تماشاگران را مصدوم کرد. ضارب ناکام را بلافاصله توقیف کردند. فرانتس فردینانت برخلاف نظر مشاورانش اصرار داشت طبق برنامه به مسیر خود تا عمارت شهرداری ادامه دهد.
اتریشیها در این مکان نطق مفصل شهردار را تحمل کردند، نطقی که مالامال از اشارات ناخواسته کنایهآمیز به وفاداری مردم بوسنی و نیز احترامی بود که برای میهمان عالیمقدار قائل شده بودند.
پاسخ آرشیدوک به این خوشامدگویی قرائتِ متنِ نطقی بود که اکنون پاشههای خون بر آن نقش بسته بود. وقتی این «مصیبت» سرانجام خاتمه یافت، او همچنان مصرّ بود که بگذارند برای عیادت از مشاوران مصدوم و مجروح از انفجار بمب به بیمارستان برود.
همین که هیئت همراه از مسیرِ «آمده» برگشت، غلغلهای به پا شد که در نتیجۀ آن شوفرِ آرشیدوک بهناچار اتومبیل را متوقف و در وسط همان خیابان دندهعقب حرکت کرد.
ضارب دوم با حُسن استفاده از این فرصت سروکلهاش پیدا شد و این بار به جای بمب، تپانچهای در دست گرفت، نشانه رفت و گلولهای به گلوی فرانتس فردینانت شلیک کرد؛ گلوله به سیاهرگ خورد و گلولۀ دوم به شکم پرنسس اصابت کرد.
در عرض چند دقیقه آرشیدوک و همسرش جان باختند. این واقعۀ تکاندهنده اروپا را، تا پیش از سرآمدن فصل تابستان، به عرصۀ بزرگترین جنگی کشاند که تا آن روزگار به خود دیده بود.
از مجموعهٔ کارگاه تاریخ
چاپ اول ۱۴۰۵
✅ @mellimazzhabi
Post #52364
536
- ❤ 2