Post #6904
279
همسایهٔ رو به رویی یک پیرمرد تنهاست، طبقهٔ دوم، اتاقی با نورِ زرد و تنها کتاب، کتاب، کتاب و قفسههای فلزی. در طول روز از پنجرهٔ آشپزخونه تماشاش میکنم. دستهایی که لا به لای جلدها میچرخن و صفحاتی که ورق میخورن. به آملی فکر میکنم که از تلسکوپ به همسایه رو به رویی نگاه میکرد: نقاشِ شیشهای.