سبحان یحیائی
@maxspaces
بخش اول
امروز 28 بهمن ماه است. چهل روز از کشتار انبوه و گسترده جوانان دختر و پسر این خاک در تقویم به پیش رفته است، اما زمان نمیگذرد.
زمان در یک کشسانیِ ساکن، حضورِ غم و خشم و دندان به هم ساییدنهای عصبی را مدام احضار میکند.
با یک ویدئو، با یک صدا با یک رقص پرتاب میشویم به آن دو شب تاریک، که آن قدر چگالی سیاهیاش بالا بود که با هیچ اکسیری هم نمیتوان خونهای ریخته شدهاش را به چیزی جز غم و خشم بدل کرد.
پرتاب میشویم به روزهای بعدش و حجم جسدها و کامیونهای حمل جنازه، به پدری که به دنبال جنازه دردانهاش میگردد. به برادری که در انبوه پیکرهای دختران زیبای به خون غلتیده، صورت آشنای خواهرش را میجوید و میبیند که همهی این دختران صورتهای آشنایی دارند. همهشان جواناناند، زیبایند، چشمانشان که هنوز باز است، آرزویی را بیرون از این کاورهای زمخت سیاه که زخمِ گلولهها را پنهان کردهاند، دنبال میکند.
درهر لحظه، تصویر یک کودک، دیدن مردی با پیراهن سیاه، برخوردن به تصویر رقصان زنی با گیسوان پریشان، شنیدن یک شیون از خانه همسایه و یا حتی دیدنِ یک همآغوشی گرم در خیابانی سرد، مثل یک منجنیق ما را پرتاب میکند میان خون و آتش. پرتابمان میکند به آن دو شب لعنتی. به آن دوشبی که اهریمن تمام قد به میدان آمد و بی هیچ روی و ریایی پرده از نقاب دروغینی که برچهره داشت، برداشت. خون میمکید و عربده میکشید.
چرا این زمان لعنتی نمیگذرد؟
چرا این شب صبح نمیشود. این همه شب خواندیم و خواندند که «مکن ای صبح طلوع». کاش این صبح طلوع کند. کاش تمام شود این شب.
لپتاپم را باز کردم ک یک یادداشت نظری بنویسم. اما نتوانستم مرثیه نخوانم. نتوانستم این حجم درد و داغ را به سطح تحلیل اینکه چرا زمان نمیگذرد، فرو بکاهم. کدام دستگاه نظری می تواند داغ مادر «آراز اسماعیلیان» را برایمان توضیح دهد؟ زبان ناتوان است، اندیشه الکن است.
چرا زمان برای ما نمیگذرد؟
این پرسش، شروع یک پروبلماتیک نظری است؛ اینجا همان جایی است که فیلسوفان وارد دعوا میشوند. در زندگی واقعی، پنج دقیقه انتظار میتواند بدل به یک کابوس جهنمی بشود و ساعتها گفتگوی مغازلهآمیز یا گذران شبی با معشوقهای زیبا همچون چند دقیقه و بسان لمحهای بگذرد.
زمان عینی همان چیزی است که ساعتها میسنجند، تقویم تکه تکه اش میکند و جهان مدرن، عاشقش است. زمانی که فراچنگ میآید و محاسبهپذیر است. در این زمان، هر دقیقه دقیقاً ۶۰ ثانیه است و دیروز و امروز و فردا خطیاند و همهچیز باید «بهموقع» باشد. در این زمان، چهل روز که از مرگ عزیز میگذرد، باید لباس سیاه را از تن به در کرد و به زندگی عادی بازگشت. این همان زمانی است که نیوتن آن را «مطلق» میدانست. یعنی زمان مستقل از انسان است. این نوع زمان، مستقل از رنج، شادی، خواب و عشق میتواند به زندگیاش ادامه دهد. یعنی اگر تو نباشی، زمان همچنان میگذرد و اگر رنج بکشی یا شادی کنی، اهمیتی نمیدهد.
میشود گفت که زمان نیوتنی یعنی زمان بی تفاوت. زمانی که بودن یا نبودن ما یا این جوانهای به خون غلتیده در آن شبهای کشتار هم برایش فرقی نمیکند.
در زایشگاهها، اتاقی هست به نام اتاق درد. اتاقی است که زن بارداری که قرار است به شکل طبیعی نوزادی را به زندگی در این دنیا محکوم کند را در ساعات پایانی پیش از زایمان به آن جا میبرند. این اتاق ساعت ندارد. چرا که ساعت، اضطراب زن باردار را تشدید میکند. حجم دردی که او تحمل میکند با ساعتی که میگذرد، همخوانی ندارد. این درست زمانی است که اگر ساعت باشد، زن پیش خودش خواهد گفت که این همه درد کشیدم و تنها 10 دقیقه گذشته؟ چرا ساعت نمیگذرد؟ این همان پرسشی است که ما هم در این چهل روز داشتهایم. چرا زمان نمیگذرد؟
در «اتاق درد» برای این که زن باردار، حجم و وزن دردی را که میکشد با مقیاس متریک ساعت قیاس نکند و درد و اضطراب ذهنیاش زیاد نشود، ساعت را از اتاق درد برمیدارند که به زن بگویند حجم دردی که میکشی را نمیخواهیم با عقربههای ساعت بسنجیم. نگران نباش و آسوده درد بکش!
در رمان «جای خالی سلوچ» عباس پسر بزرگ سلوچ، مجبور مي شود يك شب تمام را در چاهي همراه با تعدادي مار سر كند. و از چاه كه بيرون مي آورندش تمام موهايش سفيده شده و لال شده است. آن شب برای او نه یک شب که هزار شب بوده است.
اما هانری برگسون، بر علیه این زمان نیوتونی شورید. او مفهوم «دوام» و «زمان زیسته» را پیش کشید. زمان زیسته همان زمانی است که تجربه میشود. برگسون آن را دوام یا پایداری لحظه مینامید. او در کتاب «زمان و اراده آزاد» از «دوام لحظه»، حرف میزند و معتقد است که زمانِ واقعی، جریان درونی آگاهی است. کیفیت دارد، نه کمیت. یعنی کش میآید، فشرده میشود، میشکند و به زبان دیگر زمانِ زندگی، ساعتپذیر نیست.