چیزی که من توی اون سکانس دوست داشتم این بود که ایسو در کنار فادیمه قرار نگرفته بود تا نقش یه مرد عاشق رو بازی کنه و با چند جمله آرومش کنه.
اونجا انگار خودش هم دوباره به همون بچهای تبدیل شده بود که پدرش رو از دست داده.
انگار برای چند لحظه، هر دو از نقشهایی که زندگی بهشون داده بود آزاد شدن.نه مسئولیتهای بزرگسالی، نه پیچیدگیهای رابطهشون، نه آیندهای که باید براش بجنگن؛ فقط دو تا بچه که دلشون برای پدرهاشون تنگ شده بود.
Post #4432
94
Forwarded from بانوی قصهها🪷💗