پایان خرداد...
در طول سالهای کاریام، زیاد جابهجا شدهام.
از سر کنجکاوی و به امید تجربههای بهتر...
تقریبا همیشه خودم با محل کارم خداحافظی کردهام و در لحظه جدایی، شوق کاری تازه در وجودم بوده است.
اما همیشه جدایی سخت بوده....
یک بار اواخر شهریور و بعد از سروسامان دادن به برنامه ریاضی سال تحصیلی و حتی کپی گرفتن کاربرگهای هفته اول، از یک مدرسه جدا شدم، از خرداد گفته بودم که سال بعد نیستم و تابستان نقطه کارهای نیمهتمامم را گذاشته بودم.
آن روز از صبح تا ظهر مدرسه بودم و در هر جلسهای که تشکیل شد و با هر وعدهای که داده شد، کوتاه نیامدم که بمانم. تا لحظهای که در مدرسه بودم، حس خوبی داشتم.
از مدرسه که زدم بیرون انگار رها شده بودم و همانوقت هقهق گریه آمد و موج دلتنگی...
حس میکردم که دلم برای تکتک آدمها تنگ شده و برای همهچیز، برای کمدم در مدرسه که معمولا پر خوراکی بود و روزهای آخر خالی شده بود، برای کاربرگهایی که آماده شده بود، برای اول مهری که من نبودم ولی مدرسه بود و....
خلاصه که خرداد ماه که فصل جابهجایی معلمها است، با جابهجا شدن هرکدام، دلم میریزد...
و با دلتنگیهایشان،ناراحتی و خشمشان، ناامیدی و حسرتشان همدلم ❤️
برای همه معلمهایی که به هر دلیلی جابهجا میشوند، آرزو میکنم که این تغییر برای خودشان و برای بچهها فرصت رشد باشد و امید 🙏
Post #1471
1.57K
- ❤ 62