شنیدن...
میخواهم درباره یکی از لحظاتی که در کلاس جا خوردم و نقطه عطفی برای معلمیام بود، بنویسم.
اواخر ترم یک در یک کلاس با دانشآموزان ۱۲ ساله از بچهها خواستم که پوشههایشان را ورق بزنند. در هر برگ از هر پوشه، مستندات یک روز کلاسمان وجود داشت. حتی مستندات کارهای گروهی را کپی گرفته بودم که هر نفر در پوشهاش داشته باشد و بتواند مسیر کلاس را ببیند.
روزهای غیبت هرکدام از بچهها هم با برگه فعالیت خالی یا برگهای تقریبا خالی که روی آن درباره کار آن روز نوشته بودم، معلوم بود.
اولین و آخرین باری بود که پوشهها را آنقدر منظم نگه داشته بودم (واقعا سعی کرده بودم که در نگهداری پوشهها به بچهها کمک کنم و وقت گذاشته بودم).
از بچهها خواستم که پوشههایشان را ورق بزنند و
روی فعالیتهایی که به نظرشان جالب بوده و فکر می کنند موقع کار روی آنها یاد گرفتهاند، برگهای سبز بچسبانند و بنویسند که چرا فکر میکنند که اینطور بوده.
روی فعالیتهایی که فکر میکنند انجام آنها چیزی به آنها یاد نداده هم برگهای صورتی بچسبانند و بنویسند که فکر میکنند چرا...
خواندن نوشتهها برایم شگفتانگیز بود.
راستش این است که با تصور من از این که نوشتهها چطور از آب درمیآیند، خیلی فاصله داشت...
من منتظر بودم که نوشتههایی بخوانم که مرا در بهبود دادن فعالیتها کمک کند؛ اما چیزهایی که خواندم و شنیدم از آن جنس نبود.
همه کاغذها را ندارم! خوب مستند نکردم! ولی چندتایشان را دارم و اینجا مینویسم:
📍این فعالیت را خیلی دوست داشتم و یادگرفتم چون اولین باری بود که با کیانا همگروه بودم.
📍آن روز سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود. مهمان داشتیم. خوشحال بودم و خیلی خوب یاد گرفتم. وقتی روزهای بعد، موضوع کلاس به این فعالیت مربوط میشد بازهم یاد آن روز میافتادم.
📍این فعالیت را یادم نیست. واقعاً اینها را من نوشتم؟
وقتی اینها را میخواندم، دلم میخواست که برگردم به همان روز که فعالیت داشت انجام میشد. برگردم و احوال بچهها را ببینم. برگردم و بشنوم.
شاید یادگیری چیز دیگری باشد...
شاید برگردم و بیشتر بشنوم🤗
https://t.me/mathactivities
Post #1453
667
- ❤ 9
- 👍 2
- 👏 1