(ادامه👆🏻)
اشارهٔ بسیار جالبتوجه و تحسینبرانگیزی کرده بودید به غافلانی که گمان میکنند تاریخ از دیروز شروع شده. احسنت! ولی نظرتان راجع به روسیه چیست؟ چه نوع تزاری، چه کمونیستی، و چه حال حاضر آن؟ تاریخ آن را که به یاد دارید؟ نگران سیاستهای استعماری این کشور که نیستید؟ ابداً که هوشیاری تاریخی شما و ادبیاتیهایی که چه شعرها و چه داستانها که در ذم امریکا نسرودهاند شامل این نیست که هیچ کشوری در تاریخ با کارنامهای سیاهتر از این پیدا نمیشود.
از روزی که این جماعت نیمهوحشی دولت تشکیل داد، فقط به زور سرزمین گرفت و آدم کشت، و هنوز هم در قرن بیست و یکم چنین میکند. یکی از بزرگترین زخمهای ما ایرانیان از دو قرن پیش تاکنون کارهای این کشور در آزار و شکنجه ایران است؛ چه گرفتن سرزمینهایش، چه اولتیماتوم و فشار نظامی برای اعمال نفوذ سیاسی و چه حزب تودهاش که معنای کلمه سرطان و طاعون سیاه بود؛ و بازماندهاش هنوز هم هست.
بهلحاظ حساسیت تاریخی خوب است یادتان باشد که همین جابهجا کردن روسیه و امریکا و یکی را به غلط ستودن یا از کنارش گذشتن و دیگری را نفرین کردن بود که این نان را پر شال این ملت نهاد. برای شمایی که اینطور رد مور را بر سنگ در شب ظلمانی میگیرید و رمانی را رسوا میکنید که گویا در لابلایش دفاع از استعمار است، بعید است که از برابر چیزی به این آشکاری چشمبسته عبور کنید.
من برخی نقدهای درخشان شما را بر شماری از شاعران و داستانیان چپ خواندهام و هر بار بر موقع و موضع منصف شما آفرین گفتهام، ولی این یادداشت شما که شاید مشابهان دیگری هم داشته و من ندیدهام، حاکی از آن است که آن نقدها هم گلهای دوستانه بیش نبوده است.
راستی چرا به نقد انبوه شعرها و رمانهایی که کوشیدند روس را دایهٔ دلسوز جهان معرفی کنند نپرداختید؟ و حافظهٔ تاریخی را به یادشان نیاوردید؟ چرا ادبیاتیان اینهمه هیچ یا کم عطف توجه به روسیه کردند و آن را صاحب آرتیلری و ایدئولوژی برای تسخیر جهان ندانستند و بر خطر آن تأکید نکردند و فقط بر امریکا متمرکز شدند؟ از شمایی که آنهمه نویی و ابتکار و سلیقه در نوشتههای ادبیتان هست، انتظار میرفت حتی اگر برای اعلام حضور در عرصهٔ سیاست و اخلاق در پی استفاده از عتیقهای به نام استعمارشناسی امریکا و رسوا کردن آن هستید، کپیکاری از روی دست اعلامیههای حزب توده و روشنفکران فرسودهای کلمبیایی نکنید؛ لااقل در لفافی نو بپیچیدش.
از زمینهچینی یک رمان دیگر در حملهٔ امریکا به افغانستان هم گویا ناراحتید. لابد افغانستان طالبان را به حملهٔ امریکا به آن کشور ترجیح میدهید! چقدر طرفدار اصالت جهان سومی هستید و حکومتهای بومیشان! بالاخره هرچه باشد امپریالیست نیستند، به سنگسار ملت خودشان بسنده کردهاند.
از زمانی که شاعران و داستاننویسان از تخیل خلاق خود برای تحلیل سیاسی هم بهره جستند «یک شوالیهٔ تاریکی» تولد یافت و با قدرت اغفال شاعرانهٔ خود چهها که نکرد. پنجاه و هفت فقط یک نمونهٔ آن است. به گمانم شما اگر قرار بود به دیسکورس استعمارستیزی کلاسیک بپیوندید نیم قرنی دیر به دنیا آمدید.
امیدوارم این چند کلمه را خونشار شدن دلِ دلسوختهای بدانید که شما و قلمتان را میستوده ولی، چنانکه از دو سه دهه پیش گفتهام، حیرتم از کسانی که، در ته ماجرا، لنین و استالین برایشان پذیرفتنیترند تا جفرسون و جان آدامز؛ و بر همین سیاق تحلیلهای امپریالیسمستیز ادبیاتیهای عالم که اگر به فرمان مارکس کارگران جهان متحد نشدند، آنها شدند.
این را هم نمیپرسم که چرا امثال دباشی در امریکا، آن هم نیویورک و واشینگتن، هستند و کابل و تهران را برای اقامت انتخاب نمیکنند. چون احتمال میدهم برای این است که لابد از «حماقت و تناقض نظام سلطهٔ سرمایهداری» استفاده کرده و از نزدیک در کار مشاهدهٔ میدانی جنایات آن باشند. به قول خودتان، به سلامتی دوقطبیها!
و باز هم تأکید بر اینکه قلم شما را دوست داشته و صاحب آن را بسیار محترم میداشتهام. اگر تندی و تیزی در این کلام هست، در حقیقت متوجه شما نیست. از این روست که آنقدر که خطیبان و شاعران و نویسندگان امپریالیسمستیز را ریشه شوربختی کشورم میدانم، دین و آخوند و مداح و غیره را نمیدانم.
@mardihamorteza
Post #670
11.2K