📜🖋این شعر چند سالی پیش سروده شده و داستانی تخیلی است، محض تمرین قصیده.
هرگونه تشابه اسمی و رسمی در آن با افراد حقیقی بهکلی تصادفی است.
گفتند که علامه شده شهرهٔ تأثیر
هان تا نکنی بیش در این خیر تو تأخیر
دانشکدهٔ علم حقوق است سیاست
آنجا که کند امر سیاسی همه تدبیر
جویا شدم آنجا که چسان است و چگون است
تا چند تطابق کند این واقع و تصویر
لر هست چگینی و دگر ترک خرم شاد
همراه دوجینی ز اساتید اساتیر
یک سوی فسیلاتی، جاماندهٔ دوران
دیگر حَدَثاتی که نپخته شده تبخیر
بر عقل و زکاوات و رفیقی و شرافت
آن سید دیلاق طباطب زده تکبیر
گفتند که این فکر کند کانت زمان است
فعلا ز گروه اخراج تا بشنود آژیر
زان جمع دوتن صاحب سودای سوادی
چیزی که به جرمش شده با باقیه درگیر
در مدح ابوالفضل دلاور چه توان گفت
از دفتر خوبی ورق مفرده برگیر
وقتی که ریاست ز شریعت نسبی برد
گفتند که کفتاری در پوستهٔ شیر
هم کوته و هم کوژ و هم ادبار و هم عقده
وصفش همگی جهل و روالش همه تحقیر
تبعید به دانشکدهٔ فلسفه کردم
از متن مرا برد سوی حاشیه تقدیر
آنجا چه صنادیدی گشتند اساتید
این حشمت صدرایی و آن کلبی بیپیر
چون فلسفهٔ وحدت موجود و وجود است
سرقت نبود دیگر کش رفتن و تحریر
نصری که من الله بود هیچ عجب نیست
فرزند جوان را کند از جمله مشاهیر
گویند که سن بهر بزرگان نبود شرط
زین روست کزان دیر مغان دل نکند پیر
از فلسفهٔ چند فر و هنگ و پدر گوی
شک نیست پسر گشت از این ناپدری سیر
غیر از دو نفر اهل مدارا و مروت
باقی به کفَش هیچ مگر طعنه و تکفیر
آنجا همه صف در صف استاد تمامند
بیواسطهٔ دانش و بیدفتر و تقریر
از علم لدنی همه در اوج کمالند
ور آوری انقلت، تو و وعدهٔ تعزیر
در درس مپندار که شرط است سوادی
یا اینکه ضروری است کنی علمی تکثیر
چون وسعت تفسیر الی غیر نهایه است
هر رَطب توان کرد به هر یابس تعبیر
زین روست که هر چیز به هر جای توان گفت
خاصه که ته دیگ خورد کفهٔ کفگیر
در بین دو سنگم بفشردند چو گندم
کندند زِمن پوست و پس امر به تخمیر
یک سوی ریاست بود همپای حراست
سوی دگر آن کو ز حسادت شده تخدیر
القصه یکی حکم بیامد ز مقامات
اخراج به اِسنادِ یک سلسله تقصیر
اخراج، مرا راهنمون گشت به خارج
شاید که خوارج هم افتند به تغییر
مصداق عدویت سبب خیر شود گاه
سالی دو سه گردیدم در خارجه جاگیر
باری زپی عشق و دلِ بسته به خانه
میسور نگردیدم در هجرت پاگیر
گفتند بیا زانکه تو را شانس به در کوفت
بر پست ریاست شده یار تو چنین چیر
علامه به کام تو شد و وضع دگر گشت
از آنکه رفیق آمده با نیت تعمیر
در وصف سلیمی چه بگویم که نگویند
بشکسته نمکدان و نگشته است نمکگیر
بعد دو سه سالی تلف وقت و تکبر
امضای خود انداخت بر آن حکم جهانگیر!
هم خواست که همکار شود با همهکاره
هم اینکه کند دامنش از مظلمه تطهیر
همچون همهٔ قوم وسطباز دوسر زر
او نیز ز هر سوی شده سوژه تصغیر
سالی دو به فرهنگِ پژوهشکده مشغول
تا اینکه نگویند نبودنت چه توفیر
از هادی خانیکی سرفصل بزرگی
مصداق محبتِ وی و پیغمبر تبشیر
دستور بیامد که بپیوند به این جمع
مشغول شو اینجا تو به تدریس و به تنویر
از رشته و دانشکدهٔ ربط و رسانه
این بار دو زَقوم و بقیه همه انجیر
گفتند کیایی و بیایی علی اصغر
حق است زند حرمله او را به همان تیر
عمری است که در حسرت یک پشکله قدرت
چیده است سر راه همه، حقهٔ تزویر
از برج اسد تا سرطان و حَمَل و ثُور
یک فصل و هوایش خفگیآور و گهگیر
آن عرعر بیبر که چو چشمت به وی افتد
واجب شودت تخلیه هم از زبر و زیر
باری چه توانستم کردن به جز از صبر
تا اینکه بگشتیم به پاییز سرازیر
در چشم جوانان وطن حلقه زده اشک
زخمیِ سراپردهٔ قداره و شمشیر
بربسته دو چشم و بگشادیم زبان را
هر چیز که بایست شمردم به خنازیر
گفتند که اخراج به انواع جرائم
هم دادسرا نیز و تهدید به تدمیر
اخر به سر آمد دو دهه رنج در اینجا
دکان دروغ و دغل و جهل فراگیر
همکار بسی داشتهام نیک و سرآمد
بر پیشگه آنان صد گونه معاذیر
لیکن چکنم زانکه در این بیست و دو سال
نه بود نظیرم نه نصیرم ، همه زنجیر
اینک همهتن شادم و خرسندم و آزاد
علامه بماند به همان جُندی و جنگیر
@mardihamorteza
Post #668
10.5K