نمیدونم چم شده ولی
من تا یکسال پیش اگه میدیدم کودکی میمیره دلم کباب میشد
برای خودش و آرزوهای پر زده اش
برای مادرش و دل خونش
برای پدرش و غم بزرگش
برای خواهر/برادرش که همبازیش بچگیاش رو از دست داده
برای اون خونه ای که دیگه روی خنده رو نمیبینه
۷ ماه از حادثه میناب میگذره
روز اول باور نمیکردم چه اتفاقی افتاده
اصلا نمیتونستم خودمو بزارم جای خانواده هاشون
فکر کن بری بین خرابه ها راه بری و امیدوار باشی بچت پیدا شه
فکر کن امیدوارم باشی بچت نتونه حرف بزنه ولی فقط زنده باشه
حالشون تمام اون مدتی که داشتن میرسیدن مدرسه
نمیخواستم به هیچکدومشون فکر کنم
فقط یک غم خیلی عجیبی نشست تو دلم
غمی که پر از حس شوک بود
حالا ۷ ماه از اون اتفاق میگذره
دیگه دلم واسشون نمیسوزه
وقتی میبینم کسی از بچه های میناب حرف میزنه میخوان فقط تموم شه
اصلا دیگه از اسم مینابم خوشم نمیاد
از کلمه های جنوب میناب کودکان مظلوم ماکان ایران بیزارم
فکش کوله پشتی های نماد مینابو میبینم نگاه نمیکنم
چرا چیشد
مگه در عرض یکسال یه آدم چقدر میتونه فرق کنه
میدونی چی فرق کرد دلبرکم؟
اینکه شد نماد سیاسی
اینکه دیگه اوما بجه های مظلومی نبودن که خانواده هاشون داغدار شدن
دیگه بحث سر مادر داغ دیده نبود
سر هزار آرزو پر کشیده نبود
سر پدری نبود که بچه ۶ سالشو از دست داده
سر برادری نبود داغ خواهرشو دیده
بحث سر سیاست بود
سر یک حزب و وجه سیاسی بود
انگار بچه های میناب تبدیل شدن به نماد جمهوری اسلامی
و تبدیل شدن به یک وجهه که نمیخوام ببینمش بشنومش بهش فکر کنم یا حتی به بخشی از یک تنفر تبدیل شد
حتی از کسایی هم که یادشونو زنده میدارن تا حدی فاصله میگیرم
مگه زنده نگه داشتن یاد بچه های مظلومی که پر کشیدن کار بدیه؟
معلومه که نه هزار آرزو پر کشیده هزار مادر داغدار شده و......
ولی به اسم آوردن جمهوری اسلامی
حداقل برای با اونم با این روش
نه نمیخوامش
و راستش رو بخواین باید بگم
حالم از اینی که بهش تبدیل شدم به هم میخوره
چرا نباید دلم برای بچه های مظلومی که هنوز هیچ درکی از جهان نداشتن و مردن و فرصت زندگی نداشتن نسوزه؟
نویسنده:آکف
✍🏻🍂:دلنوشته های شما
بدون سانسور حرف دلتون رو میتونین بزنین
Post #2270
63
- ❤ 6
- 💯 2
- ❤🔥 1